تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo
خدایا! من ا زتو امان می خواهم در روزی که دارایی و فرزند سودی ندارد.جز ان کسی که نزد تو دل پاکی بیاورد!...

و از تو امان می خواهم در روزی که مجرمان با رخساره شان شناخته میشوند ..روزی که هیچ پوزشی پذیرفته نشود..زیرا وعده ی خدا راست است!

و از تو امان می خواهم در روزی که کسی برای کسی چیزی ندارد و همه ی کارها با خود توست.

و امان می خواهم از تو در روزی که انسان  از برادرو مادر و  پدرش و همسر و فرزندانش می گریزد

برای هر کسی در ان روز وضعی است مخصوص به خودش!

مولایم !ای مولایم! تویی سرور و من بنده ام و ایا جز مولا چه کسی بر بنده رحم می کند؟! تو مالکی و من مملوکم..و ایا جز مالک چه کسی بر مملوک رحم میکند؟!

تو خالقی و من مخلوق و ایا جز خالق چه کسی بر مخلوق رحم می کند؟!تو بزرگی و من ناچیز و کوچک.و ایا جز بزرگ چه کسی بر کوچک رحم می کند؟!................

سرور من! رحم کن بر من به مهر خودت و راضی شو از من بجود و کرمو احسان و فضیلتت ای صاحب جودو احسان و بخشش و امتنان!

به رحمت تو امیدوارم ای ارحم الراحمین!

سلام! خسته نباشی ...

دباره شبهای قدر رسید و ما هنوز زنده هستیم تا یک سال دیگه رو هم ببینیم..پارسال یک کسایی زنده بودند که حالا نیستند..دعا میکنیم که خدا به رحمت خودش بیامرزدشون..

و برای خودمون دعا میکنم که همیشه تو مسیر نفحات حضرت دوست باشیم و این بوی خوش به مشاممون برسه...و گرد فراموشی و غفلت به ذهن ما نشینه

ارزو دارم سرنوشت یک سال دیگه مونو سراسر خیر و برکت و سلامتی پر کنه و هر چی به صلاحمونه همون برامون پیش بیاد و راضی باشیم به رضای اون..و یاد بگیریم مه همیشه ی همیشه ازش بخوایم گوشمونو بکشه و ما رو به حال خودمون رها نکنه که اگه رهامون کنه ۱۰۰٪ از متضررین و خسران دیده ها خواهیم شد...خدایا کمکمون کن همسران خوبی برای هم باشیم و ما رو از وسوسه های شیطان و هر انچه که در ما نقصی یا ترسی یا دور شدن از امنیت روانی و روحی و دور شدن از اصلمون رو ایجاد میکنه خودت حفظ کن!

خدایا همه ی مریضا رو خودت شفا بده یا لااقل برای چندی دلشون رو شاد کن و نور امید رو تو دلاشون روشن کن..و به ما توفیق قدر دونستن از نعمت سلامتی و بده..

خدایا کمک کن  به راز افرینش خودمون پی ببریم و تاوقتی عرض زندگیمون قشنگتر و مفیدتراز طولش هست یا تا   روزی که ابرویی پیشت برامون باقی مونده ما رو ازین دنیا ببر که اگر ادامه زندگی مساوی با دور شدن از تو باشه اون زندگی به چه کارمون میاد؟

اوقات خوش ان بود که با دوست بسر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

خدایا دستمونو بگیر و ما رو تو راه خودت دست کم نگیر...امین!

سلامت و سربلند و عاشق باشی عزیزم

مواظب قلب من باش!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 19:36  توسط آقایی و خانومی | 
سلام به هر چیزی که خدا آفریده...به زمین...به آسمون...خورشید و ماه و ستاره...دریا...جنگل...کوه و دشت... و سلام به همه آدما و سلام به جوجویی گلم... سلام به عزیز دلم که خیلی دوسش دارم... سلامی به گرمی هرچه گرمای خورشیده...

چند روز بسیار زیبا رو پشت سرگذاشتیم... چند روز پر خاطره... چند روز با هم بودن...با هم نگاه کردن...با هم لذت بردن... چند روزی که امیدوارم برای همیشه تبدیل به خاطره ای شیرین و بیادموندنی برای جوجویی خودم شده باشه... ...

این چند روز برای من واقعا شیرین و هر لحظه اون بیاد موندنی و زیبا بود... ...چیزهای جدیدی رو باز هم باهم و درکنار هم و دست در دست هم تجربه کردیم... چیزهای قشنگ و زیبایی که شاید بخش کوچکی از اون چیزهای زیباتری باشه که در آینده و با هم و در کنار هم تجربه خواهیم کرد......

جوجویی ... جوجویی گلم... جوجویی عزیزم... یکبار دیگه به خاطر همه احساسهای قشنگی که در وجودت هست و اونها رو به منتقل می کنی ازت ممنونم...... به خاطر ذره ذره انرژی های مثبتی که منتشر می کنی و به خاطر عشق زیبا و معصومانه ای که داری...ازت ممنونم... نگاه دوست داشتنیت رو دوست دارم......نگاهی که پر از مهر و محبت و یکرنگی و سادگی و صفا و صمیمیته......

گل من... بهارناز من... نمی دونی هر بار که هم رو میبینیم...هر بار که باهم صحبت می کنیم و هر بار که بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می شیم... چه قدر خوشحال و خوشحال تر می شم و چقدر شاکرتر از روز پیش به خاطر بودن تو در کنار خودم...

می دونم اون همسفری هستی که سالهاست به دنبالش بودم... از صمیم قلب امیدوارم که منهم همونی باشم که تو می خوای......

رویای تحقق یافته من...نیمه گمشده وجود من... با همه وجودم دوست دارم...

دیشب که رفته بودیم برنامه  ری-کی با همه وجودم از یگانه معبود ازلی و ابدی خواستم که راه زندگی راستین رو بهمون نشون بده... کمک کنه مثل خیلی از آدمایی نباشیم که خدا رو در خارج از وجود خودشون به جستجو هستن... و ازش خواستم کمکمون کنه تنها برای پر کردن خلاها و کمبودهامون به دنبال اون و به دنبال کمک به بنده های اون نباشیم... ازش خواستم که کمک کنه تا در هر لحظه به یادش باشیم و جوری نباشه که فقط به واسطه افرادی خاص و یا انجام کاری خاص و یا در لحظه ای خاص بخوایم خوش رو  و یادش رو عزیز بداریم...

و در نهایت ازش خواستم و بازهم ازش می خوام که کمکون کنه که اون آدمی که باید باشیم، باشیم...

بازم دوست دارم بهار دل من...همیشه دلت سبز و خرم باشه و شادی از همه وجودت بجوشه...

.......

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 7:35  توسط آقایی و خانومی | 
سلام خسته نباشی ..سلام خسته نبودم

تو امدی و به دریا رسید رونق رودم!

امیدوارم حالت بهتر شده باشه اقایی

چیز دیگه می خوردی به جای سرما..انشا الله زوود زوود سر حال میشی.

مرسی از متن زیبایی که  نوشتی..میبینم که حسابی شاعر شدی..چه عکس خوشکلی هم گذاشتی..یادت باشه به منم یاد بدی..

از وقتی که رو ارتباطمون میذاری و کارایی که میکنی واقعا خوشحالم...مرسی.

دیگه امشب زود می رم که کلی کار دارم که هنوز انجام ندادم تا فردا!

بوس بوس..

( به ویروسهای ناقلا بگو زود بند و بساطشونو جمع کنن برن بیرون ...حسابی استراحت کن دیگه سفارش نکنما..حسابی به خودت برس...روزه نگیر تا بهتر بشی باشه؟ افرین اقایی خوبمدوست دارم....)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 22:38  توسط آقایی و خانومی | 
عزیز گلم ...جوجویی...

روزهایی را با هم به انتظار نشستیم برای خود بودن و خود شدن...روزهایی زیبا...آرام...

روزهایی از آن خودمان...آنگونه که می خواهیم ...

مدتهاست آینده ای را با هم و همراه هم به انتظار نشسته ایم که حتی تصور یک لحظه زیبای آن انرژی و جانی دوباره می دهد

مدتهاست که خواسته ایم ما باشیم و امروز توانسته ایم پس از عبور از راههایی سخت و ناهموار...کاروان زندگی مشترک را به سرمنزل شروعی جدید برسانیم...

می دانم و می دانم که می دانی بدون هم و بدون درک هم و بدون دوست داشتن هم...چنین روزی دست نیافتنی می نمود...

گل من...

امروز که باید آغازگر راهی دیگر باشیم...راهی که هم باید سازنده آن باشیم و هم رهرو آن ...خدارا هزاران و هزاران و هزاران بار شاکرم که به لفط الطاف بیکران خود... همسفری را به من نشان داد که بی شک در کنار او سفری لذت بخش و عاشقانه خواهم داشت...

می دانم همسفر خوبی هستی...امید که من هم چنین باشم...

دوستت دارم همسفر لحظه های من......

آقایی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 7:48  توسط آقایی و خانومی | 
سلام خسته نباشی ..

الان با هم صحبت کردیم...نمی دونم چرا وقتی مجبور میشیم با هم رسمی تر (و گاهی متاسفانه با یه حالت خیلی عادی)صحبت کنیم احساس خوبی پیدا نمیکنم....هر چند اینم برا خودش راه حل داره..باید فکر کنیم اصلا چرا این وضع پیش میاد..و بعد حلش کنیم....

دیگه اینکه بخاطر چیزایی که این زیر نوشتی ممنونم ..حالا نوبت منه که جمله های مثبت بگم یه چیزاییش مال یه کتابه که قبلا خونده بودم...:

{بله !بله! بله! من به همه ی ارزوهایم میرسم!

توانایی هایی که من دارم خیلی بیشتر از ان است که می اندیشم میدانم که بیش ازین هستم.

متاسفانه ادم همیشه بیشترین لطمه را از دشمنان دوست نما می خورد...کاش بدانیم نمیتوانیم همه را از خود راضی و خوشنود نگه داریم

من می خواهم خودم باشم و برای انچه که هستم شکرگزارم.

وقتی کسی را میابید که شما را به خاطر اخلاق و عاطفه و خصوصیات موجود و انچه که هستید دوست دارد و در کنار شما سرشار از امنیت و خوشبختی است و این احساس را متقابلا به شما منتقل می کند با او صادق باشید زیرا او همانیست که سالها انتظارش را کشیده اید!

عشق. صداقت مرا می طلبد پس هر بار که ناراحت میشوم انرا ابراز می کنم و بقیه ی اوقات عاشق می مانم و هر بار که خوشنودم انرا  به هر طریقی که می توانم بروز می دهم !...}

 

از اینکه سعی میکنی خود خودت باشی  متشکرم.. شخصیت تو برام خیلی با ارزش و مهمه و باعث افتخارم!

 

 مواظب خودت باش  اقایی

التماس دعا...خدایا کمکمون کن که بیشتر باهات باشیم..کمک کن حق شناس باشیم و به دنبال حقیقت...کمک کن نا سپاسیهامون کمتر بشه و شادیهامون از نعمتهایی که بهمون با رحمت وسیعت دادی روزافزون بشه ...خدایا متشکریم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 16:20  توسط آقایی و خانومی |