تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo

  

دوس دارم صدات كنم تو هم منو نيگا كني

من تو رو نيگات كنم تو هم منو صدا كني

 

قربون چشات برم از راه دوري اومدم

جاي دوري نميره اگه به من نيگا كني

 

دل من زندونيه تويي كه تنها مي توني

قفسو واكني و پرنده رو رها كني

 

مي شه كنج حرمت گوشه قلب من باشه؟

مي شه قلب منو مثل گنبدت طلا كني؟

 

تو سرت شلوغه زير دستيات فراوونن

از خدا مي خوام كمي نيگا به زير پا كني

 

تو غريبي و منم غريبم اما چي مي شه

دل اين غريبه رو با خودت آشنا كني

 

دوس دارم تو ايوون آيينه ت از صب تا غروب

من با تو صفا كنم تو هم منو دعا كني

 

به وفاي كفتراي حرمت منم مي خوام

كفتري باشم كه تنها تو منو هوا كني

 

دلمو گره زدم به پنجره ت دارم مي رم

دوس دارم تا من ميام زود گره هارو وا كني

 

صد هزار دفه م شده پاي ضريح زار مي زنم

تا دلت يه بار بسوزه دردامو دوا كني

 

دوس دارم كه از حالا تا صبح محشر همه شب

من رضا رضا بگم تو هم منو رضا كني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 19:56  توسط آقایی و خانومی | 
"مثل من از قبیله ی خود دوری مثل حضور اب غریب اقا!

با حاجتی کپک زده می ایم با بوسه های ناب غریب اقا!

شعرت ضریح باغچه ها میشد وقتی که در دوبیتی دستانت

دستی به دست پنجره میدادی دستی به افتاب غریب اقا!

در گوش بیشه زار تلاوت کن آیاتی از ضمانت اهو را

تو که میان اتش و خون کردی از شکوه اجتناب غریب اقا!

گاهی تمام دلخوشیم اینست اینکه پس از تحمل این سرما

پیغمبری شبیه تو میاید بی وحی و بی کتاب غریب اقا!

اری کسی شبیه تو میاید بومی تر از تکلم دریاها

انکس که دستهای دعامان را میکرد مستجاب غریب اقا !

اینجا که غیره مرده نمیروید ابستن کدام مسیحایی؟

مریم ترین نشانه ی معصومم کی میدهی جواب غریب اقا!؟

گرچه برای امدن فردا کوچیدنت عجیب نبود اما...

مثل من از قبیله ی خود دوری مثل حضور اب غریب اقا!...."

...................بطلبمون امام رضا...

خانومی....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 17:35  توسط آقایی و خانومی | 
سلام به جوجویی گوگولی خودم

می بینی جوجویی...صدای بهار میاد...بوی بهار بیاد...حتی توی وبلاگمون هم...
آخ که چقدر بهار رو دوست دارم...
اصلا زندگی توی بهار یه جور دیگست...یه رنگ دیگست...آدم حس می کنه بیشتر به خدا نزدیکه...
آخ که بهار امسال چه بهاری بشه...قبلش که یه مسافرت توپ... (اولین مسافرت تفریحیمون جوجو) بعدش هم که پیش هم برای سال تحویل ... آخ که چه حالی میده...

آمد نو بهار....طی شد هجر یار... مطرب می بزن... ساقی می بیار...

جوجو پارسال یه همچین موقعهایی بود که دنبال صحبت کردن و ردیف کردن برنامه های خواستگاری بودیم... آخ که چه زود می گذره... کم کمک داره یه سال میشه که از خواستگاریمون گذشته... وای خدا...

جوجو... تو این حال و هوای بهاری دلم نمی یاد نگم چقدر دوست دارم...........................

جوجویی خودمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

برات لحظاتی توپ و پر انرژی آرزو می کنم عزیزم...

فدای تو...

آقایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 8:49  توسط آقایی و خانومی | 
 

بهار بهار ..صدا همون صدا بود..

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم اشنایی..

صدات میاد اما خودت کجایی؟!

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟...

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟!

 

   

 

بهار اومد با یک بقل جوونه

عید و اورد از تو کوچه تو خونه..

حیاط ما یه غربیل باغچه ی ما یه گلدون

خونه ی ما همیشه منتظر یه مهمون...

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه اشنای ساده و صمیمی..

یه اشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

اخ که چه زود قلک عیدیامون

 وقتی شکست باهاش شکست دلامون..

 

 

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت..

 

 

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

منو با حسی دیگه اشنا کرد

یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد......

 

 

 

 خانومی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:2  توسط آقایی و خانومی | 
 

سلام سلام عزیزم...

دیدی حالا...من فقط وقت امتحانا اینجا کم پیدا میشم!

الان دارم یه موسیقی باحال گوش میدم اگه گفتی کدومه؟!...همونی که بعد رفتن به سینما و دیدن فیلم :خیلی دور خیلی نزدیک...دست تو دست هم و با هم خوندیم...اره درست حدس زدی:اگه یه روز بری سفر بری زپیشم بی خبر....

خوب حالا میخوام از چیزهای خوب خوب بگم...از تلاش از هدف از رسیدن و کلی شادی که پشت اینهمه سختی ها منتظره که بهش برسیم!....

ادامه دادن..ادامه دادن...خسته نشدن...کم نیاوردن..ناامید نشدن...من که با این عبارت یادش میافتم:"شماره ی ۱۳۰ یادت نره!!!"(یادته؟! امسال روز معلم و سمپاد...و اون ماجرای جالب که برام پیش اومد!!!چه درس جالبی توش بود..اما خوب گاهی ادم زود فراموش میکنه که اصل قضیه چیه و ....خداجونم بچسب بهم!)

 هر بار که خطا میریم...خطا میکنیم...کاری میکنیم که مطابق شان انسانیمون نیست و با شخصیتمون جور در نمیاد ..خوبه زود یاد این بیوفتیم که چی هستیم و کجاییم و داریم چیکار میکنیم!!......اخ که چه عالی میشه این جوری زود جلوی ضرر رو میشه گرفت..اگه از خدای اسمونا و زمین بخوایم که حسابی هوامونو داشته باشه..و یه لحظه هم ولمون نکنه همه چیز بر وفق مراد میشه ..حتی اگه به ظاهر اینطور نباشه....

 

 

(( زندگی پدیده ای اسرار امیز است

و اری خنده جزیی از ان و گریه نیز جزیی از ان است.

واقعا بد نیست گهگاه غمگین باشی.

غمین بودن زیبایی خود را داراست

فقط باید بیاموزی که از زیبایی غمین بودن لذت ببری

از سکوت ان از ژرفای ان...

مشکل بتوانی لغزشهای خود را ببینی

تنها کسی که خود را دوست می دارد میتواند این لغزشها را ببیند.

به حرفهای دیگران درباره ی خودت بها نده

خودت ببین که هستی کجا هستی لغزشهایت کجایند

و معجزه ان است که خطایی را ببینی با تکیه بر اگاهی خودت

و سپس بتوانی این خطا را از میان برداری...............

شادی امری روحی است سرچشمه ی ان جسم نیست

شادی درونیست

درد و لذت هر دو ریشه در جسم دارند

شادی اما  وابسته به وجود است

هنگامی که خوشی قائم به چیزی باشد پایدار نخواهد بود

اگر خوشی قائم به هیچ دلیلی نباشد پایدار است و برای همیشه می ماند.

لذت بردن از کاری که میکنی

 

هدفی که تمام توان خود را به ان

 معطوف می داری

 

انچه که نمی خواهی از ان دیگری

باشد

انچه که می خواهی همان باشی با

طبیعت در اشتی

 

نقشی که کارگردان در این نمایشنامه

 به تو داده است

و تو حاضر نیستی این نقش را با

ریاست جمهوری یا امپراطوری عوض

کنی

تو را به خرسندی می رساند.

 

خانومی تو!بوس بوس بوس بوس....تا بینهایت!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:34  توسط آقایی و خانومی |