تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo
آخرین روز فروردین هم رسید... ۳۱ فروردین سال ۸۵... چه زود یک ماه از سال جدید تموم شد...

چشم به هم بزنیم... شده آخرین روز اسفند سال ۸۵ و دوباره یک عید دیگه و یک بهار دیگه و یک شروع دیگه برای رسیدن به پایانی دیگه...

امروز که آخرین روز فروردین هست...امیدوارم جوجویی یه اردیبهشت توپ و گوگولی در پیش رو داشته باشه... ...

امیدوارم تصمیم به انجام هر کاری که داری... در انجامش موفق و پیروز باشی و آخرین روز اردیبهشت که بر می گردی و به یک ماه گذشته نگاه می کنی... راضی و خرسند باشی......

دیگه اینکه در این ماه پیش رو آقایی یه امتحان کوچیک داره که امیدوارم توپ بخونه برای اون و خوب بده اونو...حالا نتیجه هر چیزی که خیر هست ایشالا پیش بیاد...

جوجو....

جوجویییییییی...

جوجویی گلم...

خیلی دوست دارمممممممممممممممم......

به امید دیدار و فعلا بوس بوسسسسسسسسسسسس...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 10:3  توسط آقایی و خانومی | 
سلام جوجویییییییییییییی...

تولدت کلی مبارررررررررررررککککککککککککککککککککککککککککککک

دوست دارم هوار تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

 

این هم یه کیک خوشمزه برای جوجویی

اینم یه خوشمزه دیگه

 

و اینم ...

 

حالا چند تا گل خوشگل برای جوجویی گلم...

 

جوجویی گلم...این سومین تولد تو هست که ما با همیم انشاءالله سالهای سال در کنار هم باشیم...

فدای تو...دوست دارمممممممممممممممممممممممممم...

آقایی...... به توان ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:1  توسط آقایی و خانومی | 
سلامممممممم عزیز دل من!

امروز خیلی حس نوشتن داشتم..اما اونقدر چیزهای مختلف تو ذهنم بود که نمی دونستم از کجا شروع کنم؟!....این عکسو ببین چه با حاله.."همه چیز زیر پای ادم ٫کوچک و ریز!"...خیلی زیباست!

بگذار تا همیشه

حقیرترین غمها

یا ناچیزترین شادیهای خود را به هم بگوییم..

این اعتمادها

این همدلی با شکوه

هر دو وظیفه ی عشق اند...

یه جا می خوندم که مفهوم نسبیت رو انیشتین خودش به زبان ساده تعریف کرده..این شعر رو که دیدم یاد گفته ی انیشتین افتادم:

زمان...

بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند٫

بس تند میگذرد برای آنان که میترسند٬

بس طولانیست برای آنان که در اندوهند٬

 بس کوتاه برای آنان که سرخوشند٬

اما ابدیست برای آنان که عاشقند..

خیلی جالبه!...

ضمنا نیازی به گفتن نیست که باهات موافقم!در مورد پست قبلیت...اوکی دوکی؟

میدونی بقبقو٬ تو همیشه یه سری خاصیتهای جالب برام داشتی و داری مثل صبرت..اینده نگریت ٬مسؤلیت پذیریت ٬عادت به سورپیریز کردن من!..و و و ..این برای یه مرد خیلی خوبه برای من که باعث میشه نگرانیه آینده رو کمتر داشته باشم چون ما به هم تکیه میکنیم و انوقت بیشتر چیزا درست میشه..میتونیم با قدرت بیشتری ادامه بدیم..میتونیم روی کمک هم همه جوره حساب کنیم و از چیزی نترسیم.امیدوارم همیشه همینجوری باشیم و اگه ضعیف شدیم یاد این حرفها و خاطره ها بتونه بهمون انرژی بده.

بوس بوس بوس زیاد ...شاد و گوگولی باشی تو همه چیزت شریکم..غم ٬شادی..نگرانی (که خدا نکنه٬ اما لاجرم برا همه وجود داره..)

دوست دارم

فعلا به خدای بزرگ بزرگ بزرگ میسپارمت.

خانومی تو

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 14:11  توسط آقایی و خانومی | 
 

 رفته بودم سر حوض

 تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان میگفتند:

(( هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود ٫

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ٫آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او٫ پشت چین های تغافل می زد٫

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ٫همت کن

و بگو ماهیها ٫ حوضشان بی آب است))

باد می رفت به سروقت چنار

من به سروقت خدا میرفتم..

************************************************

سلام عزیز دلم...امیدوارم هر وقتی که اینا رو می خونی دل و درونت شادو لبات خندون باشه..

امیدوارم که با صحبتهای قبلیمون  نگران نشی

 میدونی سیاست خیلی چیز بدرد بخوریه که فکر کنم من زیاد بلد نباشم!...یعنی تو زندگیم بهم یاد ندادن چطور تو روابطم زیرک باشم..یا شاید باید خودم یاد میگرفتم..نمی دونم..همین موضوع اکثرا باعث ناراحتیم میشه...وقتی تو روابطم احساس میکنم از همینه که گاهی ضربه می خورم..بعضی ها رو میبینم که به راحتی همه چیز رو به نفع خودشون تغییر میدن و لذت میبرن در حالی که میدونی اونا قلبا به کاری که میکنن معتقد نیستن و ناچار فیلم بازی میکنن تا پیروز میدان باشن!

ولی تو با ساده دلی ...خوش باوری...بی شیله پیله بودن..و گاهی صداقتی بیش از اطرافیانت به خواسته های معقول و منطقی تم به سختی دست پیدا میکنی!و گاهی اصلا دست پیدا نمیکنی... هر چی جلو تر میری خودتو تنها تراحساس میکنی وغمگین میشی که چرا مثل اونای دیگه با هدف و برنامه ریزی و زیرکی خاص نمی تونی حرفاتو بزنی که به هدفت برسی!..انگار بقیه از یه جنس دیگن و اینجاست که تو خودتو آسیب پذیر حس میکنی.و خیلی دور از خواسته های قلبت..یا فکروذهنت..

بگذریم...که این رشته سری دراز دارد..

پس سپاس اورا که ما را در جهان

کرد پیدا از پس پیشینیان

تا شنیدیم آن سیاستهای حق

بر قرون ماضیه اندر سبق

تا که ما از حال آن گرگان پیش

همچو روبه پاس خود داریم بیش

عاقل از سر بنهد این هستی وباد

چون شنید انجام فرعونان وعاد

هر که او در پیش این شیر نهان

بی ادب چون گرگ بگشاید دهان

زخم یابد همچو گرگ از دست شیر

پیش شیر ابله بود کو شد دلیر

قوتم بشکست چون اینجا رسید

چون توانم کرد این سّر را پدید  

همچو آن روبه کم٫ اشکم کنید

پیش او روباه بازی کم کنید

جمله ما و من به پیش او نهید

ملک ملک اوست٫ملک اورادهید...

======================================

دوستت دارم بخاطر تمام خوبیهایت........

بخاطر تمام لحظه هایی که در کنارم ایستادی و نگذاشتی فرو ریزم........

بخاطر تمام رؤیاهایی  که به حقیقت نزدیکشان کردی.......

بخاطر اینکه دل و درونم را دوست میداری.........

و بخاطر تمام عشقی که در تو میتوان جستجو کرد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:4  توسط آقایی و خانومی | 

 

دیدم حالا که قراره این اولین نوشته من و جوجو در سال ۸۵ باشه، بد نیست که من هم در ادامه این عکسای خوشگل بنویسم...

امروز که من می نویسم در واقع ۱۶ روزی از فرا رسیدن سال جدید گذشته. کم کمک داریم از حال و هوای تعطیلات بیرون می یاییم و فعالیتهای روزمره رنگ معمولی به خودش می گیره.

این چند روزی که گذشت یعنی از اولین مسافرتی که با جوجو با هم داشتیم از ۲۷ اسفند تا امروز که ۱۶ فروردین هست... می تونم بگم ما باز هم به هم نزدیک تر شدیم... بیشتر در هم سفر کردیم و ابعاد دیگه ای از روحیات... علایق... اخلاق... و ... همدیگه کشف کردیم... در واقع این اولین باری بود که من و جوجو برای چندین روز متوالی با هم بودیم... و فرصت خوبی در اختیار داشتیم تا هم رو بهتر بشناسیم...

به هر حال از پارسال تا امسال اتفاقات زیادی در زندگی من و جوجو افتاد و سال گذشته یه جورایی سال سرنوشت من و جوجو و "ما" بود...

امسال هم شاید در تعیین مسیر زندگی ما سالی سرنوشت ساز باشه... سالی که واقعا باید تصمیم بگیریم برنامه میان مدت ما برای زندگی چیه؟

کجا می خوایم بریم... چی کار می خوایم بکنیم... به چه اهدافی می خوایم دست پیدا کنیم؟شاید هیچ چیزی تو زندگی به اندازه داشتن یه برنامه منسجم و منظم به آدم هدف و شادابی و تحرک نده...تا حالا این دیگران بودن که برای ما برنامه میگذاشتن... مدرسه...دانشگاه...خونواده...

اما از این به بعد این ما هستیم که باید برای خودمون برنامه داشته باشیم... که می خوایم چی کار کنیم؟ می خوایم در زندگی از این به بعد به چه اهدافی برسیم؟ برای چند سال آینده واقعا چه کاره ایم؟ برای امسالی که وارد اون شدیم، چه برنامه ای و یا برنامه هایی داریم... همین واگذار شدن کم کم تصمیم گیریها و برنامه ریزی ها به خودمون هست که از یک طرف به زندگی معنای دیگه ای می ده و البته که اون رو مشکل تر می کنه...

تو درسایی که می خوندیم یه بحثی تحت عنوان مدیریت استراتژیک داشتیم... در اون به ما یاد می دادن که اهداف و برنامه ها رو ست کنیم و ملاکها و معیارهایی برای دستیابی به اون اهداف در نظر بگیریم...

خیلی دوست داریم که ما هم برای سال جدیدی که وارد اون شدیم... این کار رو انجام بدیم... از ۱ تا هر چندتایی که می دونیم لیست کنیم که چه کارایی می خوایم انجام بدیم... اولویت بندیشیون کنیم و در پایان سال به خودمون نمره بدیم که ببینیم به کجا رسیدیم و در سال بعد خودمون رو اصلاح کنیم...

این روند در دراز مدت چنان نتایج زیبایی برای هر دومون به همراه خواهد داشت که شاید دور از انتظار خودمون هم باشه.

مهمترین نتیجه ای که می تونه حاصل بشه اینه که در سال جدید تونستیم بخشی از زندگیمون رو خودمون برنامه ریزی کنیم... براش تلاش کنیم... و بعد هم نتایج تلاش خودمون رو ارزیابی کنیم و این واقعا یعنی برنامه داشتن در زندگی... حتی اگر نتونیم به بیشتر از ۳۰٪ اون برنامه ها برسیم ولی این یعنی اینکه ۳۰٪ زندگی خودمون رو واقعا برنامه داشتیم...کم کم هم میشه این رو افزایش داد و نهایتا به یک رضایت قلبی در زندگی به واسطه هدفمند زندگی کردن رسید...

جوجوی گلم... شاید واقعا یکی از دغدغه های اصلی ما در زندگی این موضوع باشه که هدفمند زندگی کنیم... فقط دوست نداشته باشیم که به چیزهایی برسیم بلکه برای رسیدن به اونها تلاش هم بکنیم... تلاشی درخور و قابل احترام...

آخ که چقدر حرف زیاده و زمان و موقعیت این حرفا محدود... امید که در آینده در مورد این مسائل وقتی با هم هستیم بیشتر و بیشتر صحبت کنیم...

فدای جوجویی گلم...

فعلا بوسسسسسسسسس بوسسسسسسسسسسسسسس...

راستی ببخشید که این دفعه آیکون نداشتم...نمی دونم چرا کار نمی کرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:34  توسط آقایی و خانومی |