تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo

سلام

حالا که مینویسم شب است و من پر از فکرم!

عزیزم...هر بار که با بعضی دوستان حرف میزنم احساس میکنم چقدر آدمها از هم دورند....

چقدر دید همه نسبت به مسایل متفاوت میشود....چرا همه تنهایی را به بودن تا همیشه در کنار یک نفر..آری ۱ نفر ترجیح میدهند ..مگر چه اتفاقاتی میافتد که اینهمه مایوس میشوند؟!....

گاهی به خودم و تو فکر میکنم.... به ما

یعنی بودن در کنار دیگری اینهمه سخت است؟!...یا اینکه میترسیم مبادا آسیبی ببینیم ٬پس در پیله ی خود میمانیم و اینگونه خود را از پذیرفتن نقشهای تازه..سخت..پیچیده...گاهی مایوس کننده و گاهی تاسف آور ..از نادیده گرفته شدن..از خیانت...از وابستگی..از پشیمانی های شاید در راه!....و خلاصه از هر چه که نمیتوانیم در آن از پیش تسلطی داشته باشیم محفوظ میداریم!..این یعنی زندگی لذت بخش بدون دغدغه..وحشت..ناامنی..ناامیدی از خود..عدم اطمینان و و و ..........هزاران چیز دیگر! که ورد زبان ادمهایی شده که تا دیروز دلشان لک میزد برای گفتن و شنیدن حتی یک جمله ی عاشقانه!و امروز بیشترشان افتخار هم میکنند که از ازدواج گریزانند و تنهایی را ترجیح میدهند و به قولی:"صفا میکنیم!"

این حرفها چه معنایی دارند؟!آیا زندگی میکنیم که همیشه تنها باشیم؟!

من قبول دارم که تنها بودن بهتر از بودن با کسیست که روحت را میازارد....اما آیا نسل "آدمها" در حال انقراض است که اینگونه از هم میترسیم...بی اعتمادیمان ریشه در چه دارد!

حتی گاهی خود نیز دچارش میشویم..قبول دارم...اما ریشه ی اینهمه احساس نا امنیها کجاست؟

کاش میشد قشنگتر زندگی کرد!.....

عزیزم...ای کسی که من او را به عنوان همسفر کوتاه زندگیم در این دنیای به ظاهر بزرگ و در اصل خیلی کوچک برگزیدم...بگذار ایمانمان به حقیقت وجودی هم ٫روزانه رشد کند...بیا دستم را بگیرو قلبم را لمس کن..تا آنی بشویم که خلاف جریان منفعل و بی آرامش زندگی  بعضی ادمهای دوروبر مان است...

چقدر سخت...چقدر سخت است که بیاموزی شریک کردن یک انسان دیگر در زندگیت یک جسارت و شهامت است!

و چه زیبا که ازان پس هر کار و رفتار تو بیش از گذشته اهمیت پیدا میکند

خدایا دور باد از ما احساس ناامنی..ترس شکست..ناامیدی...حسادت..شکسته شدنهای دلی و حرمتی و ....دور باد!

خدایا دور باد از ما شک و تردید و سستی و کژی..و هر چه سو ء است..دور باد!

و نزدیکمان بمان که هر پیوندی بی حضور تو تاریک است و سست..یادمان بده چگونه  به یکدیگر زندگی ببخشیم چگونه به هم نگاه کنیم..چگونه همنفس باشیم و چگونه بگذریم!

آرزویم اینست:نرود اشک در چشم تو هرگز ٫مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق انکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:5  توسط آقایی و خانومی | 
يکی می خندد

يکی نقابش را سخت بر چهره می فشارد

يکی آواز می خواند

يکی می گريد

يکی تظاهر می کند

يکی می رقصد

يکی می دود

يکی افسوس می خورد

يکی پرواز می کند

يکی فراموش می کند

يکی نقابش را بر می دارد

يکی انتخاب می کند

يکی شکست می خورد

يکی تجربه می کند

يکی قمار را می بازد

يکی به ياد می آورد

يکی به دنيا می آيد

يکی ميميرد

يکی يخ می زند

يکی قسم می خورد

يکی فراموش می شود

يکی پير می شود

يکی قله را فتح می کند

يکی چيزی نمی يابد

يکی مبهوت می ماند

يکی چيزی می فهمد

يکی ضربه ميخورد

يکی ضربه می زند

يکی سوال می کند

يکی می شکند

يکی خاموش می شود

يکی ترانه می سرايد

يکی فرياد می کشد

يکی دستانت را می گيرد

يکی به پيله اش عادت کرده

يکی مغرور می شود

يکی از تنهايی در می آورد

يکی دلی را ميشکند

يکی قلبی را می چسباند

يکی پرواز را می آوزد

يکی هيچوقت نميفهمد می شود پرواز کرد

يکی دور خود می چرخد.

يکی چهره اش را می فروشد

يکی هيچ اهميتی نمی دهد

يکی ميگذرد

يکی مينويسد

يکی عاشق می شود

يکی به عشق می خندد

يکی قابی بر ديوار می کوبد

يکی در قاب کهنه روی ديوار زندگی ميکند

يکی هيچگاه فراموش نمی شود

يکی دستان گرمی دارد

يکی ميخواهد دلت را ببرد

يکی وجودت را پر از نفرت می کند

يکی پر از نور

يکی چراغ قوه اش همراهش است.

يکی حسادت می کند

يکی خراب می کند

يکی می سازد

يکی تو را در قفس می خواهد

يکی شعر می سرايد

ولی من فقط ميخواهم در چشمان تو ٬ آنجا که وجودم پر از چيزی است که نميتوانم

 .توصيفش کنم... زندگی کنم

 دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط آقایی و خانومی | 
سلام! حال تو خوب است؟پس خیالی نیست!
به جز ندیدن رویت مرا ملالی نیست!

هوای من چه بگویم؟ هوای تو خوب است؟
و ابر یائسه ای که در آن حوالی نیست؟!

هنوز دلنگرانم برای این خورشید
که رنگ عجیبی گرفته؛ پرتقالی نیست!

بهار می رود آرام خوب من دیگر
چقدر تا رسیدن انگورها؟ -مجالی نیست!

ْ« چقدر حوصله کردي که عشق برگردد»
به جز تو خوب در اينجا که اهل حالي نيست!

تو «ماه» بياور صبور! «مهر» از من!
که «ماه مهر» پشت همين «تير» لا ابالي نيست.

عجيب نيست؟ببين! من هنوز منتظرم
اگرچه نامه رساني در اين حوالي نيست.

اگرچه سيب دلم لک زده که نامه دهي
همین که حال توب است پس خیالی نیست.

برگرفته از وبلاگ مجهول .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:54  توسط آقایی و خانومی | 

سلام به جوجویی گلم...عزیز دلم...همسر نازنینم...
الان رفتم تو وبلاگ و نوشته های قشنگت رو خوندم...مثل همیشه توپ و دوست داشتنی......
چند روزی هست که هر دومون سخت درگیر درسا هستیم...با این امید که خدا هم کمک کنه و بتونیم نتیجه بگیریم......

جوجویی گلم...امروز گفتم یه کم از موفقیت بنویسم...

یکی از خصوصیتهای اخلاقی که من دارم و شاید هم هر کس دیگه ای داشته باشه... این هست که لازمه هر چند وقت یه بار یه موفقیت تو زندگیم کسب کنم...

از زمانی که یادم می یاد این موفقیتها بودن که به من برای ادامه مسیر تو زندگی انرژی دادن...شاگرد اول بودن تا راهنمایی... قبولی تیزهوشان... قبولی کنکور... فعالیتهای فوق برنامه تو دانشگاه... کار تو اولین شرکتی که رفتم و کارای عجیب و غریبی که اونجا انجام می دادم... زدن شرکت خودمون... قبولی فوق... معاف شدن سربازی ... مشغول شدن تو این شرکتی که الان هستم... ازدواج با جوجوی گلی مثل تو ... قبولی جوجو تو کنکور و موفقیتهای دیگه ای که البته برخی با شکستهایی هم همراه بوده... همه و همه یک انرژی محرکی بودن و بعد از یه مدت سر کردن با اونها باز دوباره به این نتیجه رسیدم که اینها کافی نیست و نیاز به یک موفقیت و یک حرکت و یک جلو رفتن دیگه هست...

شاید اگر بخوام خودمو با دیگران مقایسه بکنم... خیلی ها از بین آدمای دور و نزدیک به خودم می تونم نام ببرم که از من موفق تر هستن... اما در حد خودم و به همون اندازه که زحمت کشیدم فکر می کنم بد نبوده...

چیزی که هست اینه که وقتی من یه موفقیتی به دست می یارم بسته به بزرگی یا کوچیکیه اون یه انرزی مثبت کسب می کنم...به اصطلاح باطریم برای زندگی ریشارژ میشه و با احساس خیلی مثبت تری به دنیا و اطرافیانم نگاه می کنم...اما وقتی یه مدت که می گذره... حالا کوتاه یا بلند... احساس می کنم که وقت یه حرکت دیگست... یه موفقیت دیگه... یه دستیابی دیگه و یه کسب انرژی دیگه...

درست یا غلط نمی دونم ولی برام خیلی سخته که ببینم کسایی که در حد و اندازه خودم هستند حالا از لحاظ استعداد...موقعیت... پول و ... از من جلو افتادن...وقتی می بینم کسی یه موفقیتی به دست آورده و شرایطش با شرایط من یکی هست و من هم می تونستم به اون موفقیت برسم... یه کم دچار نگرانی میشم... دچار تشویش می شم که نکنه راهی که دارم می رم و مسیر کلی زندگیم اشتباه هست...

نه اینکه بخوام بگم چرا من هم به همون نقطه که فلان کس رسیده نرسیدم...نه نگرانیم از اینه که آیا راهی که الان دارم می رم منجر به موفقیتی که بهم انرژی بده میشه یا نه؟

شاید از دید خیلی کسا موفقیتهایی مثلا بدست بیارم که از دید خودم واقعا موفقیتی که انرژی بده نیست...مثلا شاید مشغول شدن تو شرکت الانم یه موفقیت باشه از دید خیلی کسایی که آرزوی کار تو چنین محیطی دارن... ولی نمی دونم چرا برای خودم اینجوری نیست... چون اون انرژی لازم رو از کار روزانه کسب نمی کنم...امروزم یکی از بچه هایی که باهم اومدیم تو شرکت - همون کاناداییه- گفت داره از شرکت می ره و می خواد جای دیگه مشغول بشه...

الان احساس می کنم زمانی هست که باید با انرژی مضاعفی برای یه موفقیت دیگه سرمایه گذاری کنم... اما این بار دیگه این موفقیت فقط مال خودم نیست... چون می دونم جوجویی در کنار خودم دارم که بخش زیادی از موضوع مربوط به اون هم میشه...احساس می کنم تا چند وقت دیگه باید به اصطلاح یه جهش داشته باشم تا بتونم آروم بشم...احساس می کنم باید یه قدم بلند و اساسی بردارم...

نمی دونم ...برنامه ای که برای رفتن داریم فکر می کنم بتونه به عنوان یک گزینه ای که بتونیم برای برداشتن این قدم بلند روش حساب کنیم باشه... چون تقریبا با بررسی هایی که این چند وقته داشتم یه کم راه و چاهش رو یاد گرفتم... اینکه چی کار باید کرد.. مسیر چیه و ... اما نمی دونم تا چه حد توان گذاشتن وقت و انرژی هر دومون روی این موضوع داریم...

می دونم که رسیدن هدف نیست... خود رفتن برای رسیدن هم می تونه شیرین و جذاب باشه...دوست دارم حالا که دیگه تصمیم داریم تلاش خودمون رو در این راه باهم بکنیم... با انرژی مضاعف و با عذم راسخ تری باشه... چون می دونم راهی هست که موفقیت تو اون هم هزینه داره و هم پشتکار زیاد می خواد...هر چی هم جلوتر می ریم این موضوع جدی تر و مهم تر میشه... تا آخر امسال خیلی کارا داریم که باید انجام بدیم... خیلی...

جوجویی... گفتم به جای روزانه یه کم دلانه بنویسم...بلکه یه کم دلم آروم بشه... شاید احساس نگرانی و اضطرابی که الان دارم نه به خاطر امتحان هفته دیگه بلکه به خاطر بعد از اون باشه... امتحان هفته دیگه تموم میشه... اما اون چیزی که مهم هست بعدشه که باید خودمون برنامه ریزی کنیم که چی کار می خوایم بکنیم... تو این حدود ۲ ماه برنامه تقریبا مشخص بود... خوندن چند تا کتاب که برامون مشخص شده بود... اما بعد از اون برنامه ریزی هم با خودمون هست... کلی گزینه داریم که از بین اونها باید بهترین رو انتخاب کنیم...

آخ که چقدر زندگی با این چیزا قشنگه... زندگی آسوده به دور از هر گونه حرکت و پیشرفتی رو دوست ندارم... امیدوارم هر روزمون در رسیدن به یک موفقیت جدید و یا تلاش برای رسیدن به یک موفقیت جدید سپری بشه... اینجوری هست که احساس هدفمند بودن و مثبت تر بودن برای خودمون و اطرافیانمون داریم و رضایت قلبی بیشتری از زندگی عایدمون میشه......

یه شعرم که خیلی دوست دارم اینجا می نویسم برای جوجویی گلم...

 

                                       خویش را باور کن

 

 

هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد رویید
ابر این پهنه توباید باشی
هیچ کس جز تو  نخواهد بارید
رعد این صحنه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد غرید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

باز کن پنجره را
صبح است
بهار آمده است
در این خانه رخوت بگشای
باز هم منتظری؟

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز
که صبح است،
بهار آمده است

خانه خلوت تر از آن است که می پنداری
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ، دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ،غمگین تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند
ما تواناتر از آنیم که می پنداری
هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو
روی این خاک نخواهد پاشید
خرمنی کوت نخواهد گردید

هر کجا چرخی بی چرخش تو

هرکجا چرخشی بی گردش تو

هرکجا چرخشی بی جنبش تو

بی چالش تو

بی خواهش تو

بی توانایی اندیشه وعزم تو

نخواهد چرخید

اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده باید باشی
و خدا می داند
که خدا می خواهد
تو «خود آ»یی باشی
بر پهنه خاک

نازنین!
داس بی دسته ما
سال ها خوشه نارسته بذری را بر می چید
که به دست پدران ما بر خاک نریخت
کودکان فردا
خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ
در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
باز هم منتظری؟

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز
که صبح است بهار آمده است
تو بهاری
آری
خویش را باور کن...خویش را باور کن ....خویش را باور کن

 

تنها کسانی موفق می شوند که به انتظار دیگران ننشینند......

فدای جوجوی گلم...دوست داشتنی خودم...

دوست دارم......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:53  توسط آقایی و خانومی | 
 

 

سلام سلام

خسته نباشی هر وقتی که اینو می خونی..میدونم حسابی مشغولی ٫ایشاالله نتیجه بگیریو ایشاالله که هر چی خیره برات پیش بیاد...جند روز دیگه یه مرحله ی دیگه...موفق باشی!

خلاصه دوباره هوا بهاری شد آفتابی و گرم...خوبه... منو یاد گلهای آفتابگردون میندازه  داغ و پر از انرژی..

درسته یک سال گذشت!یک سال...

زود میگذره چشم به هم بزنی اگه عمری باشه میشه ۱۰..۲۰..۳۰...اٌمین سال!

 

 

برای تو و خویش چشمانی ارزو میکنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند

گوشی که صدا ها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش ٫روحی

که این همه را در خود بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از ان چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم...

 

توی هر کاری که میکنی موفق باشی عزیزم...به امید روزهای زیباتر

بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:31  توسط آقایی و خانومی |