تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo
"بچه که بچه بود

 

نمیدانست که بچه ست

 

براش همه چیز روح داشت..

 

بچه که بچه بود

 

نه درباره ی چیزی عقیده ای داشت

 

نه عادتی

 

بیشتر چهارزانو مینشست

 

بی قرار بود

 

یه فرق گرد میون موهاش داشت

 

و هیچ وقت جلوی دوربین عکاسی قیافه نمیگرفت.."

 

و حالا گویی از دانستن خسته ست...و دلش میخواهد بار سنگینش را به زمین

 

بگذارد..بس که با دانستن نادانیش گل

 

کرده ..و هی به خودش خندیده ..به همه چیز خندیده..هی بزرگ شده و دلش برای

 

کودکیش تنگ است..همیشه

 

 منتظر اتفاقهای کوچک بود منتظر یک جعبه شکلات ..یک عالمه بستنی ..بینهایت

 

 آدامس بادکنکی..یک شهر

 

"بازی "خوب که تا دلش میخواهد بدود..سوار چرخ وفلک بشود..تاب سواری کند دوچرخه سوار شود..و

 

 چه ذوقی میکرده وقتی توی

 

"بازی" اول میشده!.."هورااااااااااااااا من اول شدم مامان!"

 

بچه که بود نمیدانست گریه بهانه های بزرگتری هم

 

میتواند داشته باشد..بچه که بچه بود  "خودش " بود و بس...و" روشن "بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:9  توسط آقایی و خانومی | 

سلام به همسر عزیز تر از جان
خوبی جوجویی؟
اول از همه یه عکس از دانا با مامانش بذارم اینجا...

 

آخییییییییییییییییی.... دانای گوگولی ما مامانشو بغل کرده داره بهش تبریک میگه...میگه مامانی روزت مبارک...
بعدم آقایی بغل می کنه خانومی رو و کلی این روز رو بهش تبریک میگه (به همراه کلی ماچ)......

جوجوی من روزت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک...

امیدوارم سالهای سال این روز رو در کنار هم و برای هم باشیم...

دوست دارم عزیز دلم...

فدای تو و بازم بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس...

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:55  توسط آقایی و خانومی | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام خوبی آقایی؟هر وقتی که اینو میخونی بخیر و خسته نباشی.

چند دقیقه پیش داشتم خلاصه ی بازی فینال جام جهانی رو نگاه میکردم..در یک لحظه زیدان چه آبروی بدی از خودش برد!واقعا چه اتفاقاتی ..

بگذریم..الان با بابا و دختر خالت صحبت کردم..به بابا تبریک گفتم..تعجب کرد بعدش که گفتم واسه برد ایتالیا تبریک میگم خندیدن.....خیلی خوبه که تیم مورد علاقه ی آدم ببره کلی حال میده

وای چقدر ایندفعه فوتبالی شد!

راستی فکر کن چند روز پیش کیو دیدم!؟!یکی از دوستان دوران راهنماییمو..تقریبا صمیمی بودیم تا اینکه از دبیرستان رسما همو فاکتور گرفتیم!!!!...دختر خوبی بود خیلی خوشحال شدم که دیدمش دندانپزشکی گیلان میخوند تموم کرده الان تو طرحه!!!(آدم یاد خیابون و بزرگراه میفته! )آره خلاصه کلی هردو خوشحال شدیمو شماره های همو گرفتیم ..اما فکر کنم رفتنیه..گفت مامانشو داداشش چند ساله رفتن آمریکا اینو باباش موندن ایران تا درسش تموم شه بتونه بره..و از بد روزگار خورد به پست روابط تق و لق (نمیدونم املاش درسته یا نه؟! )ایران و سایر ممالک !که حتی نمیتونه کانادا بره فعلا چه برسه به آمریکا اما چون اونور پارتی و دوست و رفیق و فامیل زیاد دارن امیدوار که تا اردیبهشت سال آینده بره..اینم از این!

وای که چقدر خسته ام ...به یه تجدید قوای اساسی احتیاج دارم..

ببینیم چه طور میشه تعطیلات..

این عکسم گذاشتم برات چون خیلی نازه ببین چه ترکیب رنگ خوشکلی داره ...دلم واسه نقاشی تنگ شده ..واسه سه تار هم همینطور..

 

خوب فعلا بقبقو...

شاد باش و دل شاد کن!

 

خانومیت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:49  توسط آقایی و خانومی | 
سلام عزیزم یه دفعه نوشتم همش پریددوباره مینویسم

چطور مطوری؟مماخت چاقه؟

خوشحالم که تعمیرات خونه دیگه تموم شد و راحت شدی

خدا قوت..حسابی خسته نباشی

و امیدوارم نتیجش راضی کننده شده باشه... تازگی یه چیز دیگست!

من عاشق دکوراسیونم..طراحی..دکورای جدید.. چیدمان..

نمیدونی اینجا الان چه بارونی داره میاد..خدا حسابی حال داده..هوای خنک با یه باد دلپذیر اونم تو گرمای هل هل تابستون..جای شما خالی

کم پیش میاد هوا این ریختی بشه...

هر وقتت که اینارو میخونی بخیر باشه عزیزم...

شاد و سلامت باشی.

یه بوس گنده فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:43  توسط آقایی و خانومی |