![]() |
![]() |
|
|
امروز آخرین روزی هست که من شرکتم...
یه چند روزی دارم میرم دیار غربت...دور تر از جوجو... یه سفر کاری که یه دفعه جور شد... اولین باره که دارم میرم یه کشور دیگه...و می تونه تجربه خوبی باشه از اینکه دیگران تو کشورای دیگه چگونه زندگی میکنن؟ چقدر فاصله هست بین ما و اونا؟ و سئوالهایی که از مدتهاست در مورد زندگی آدمای دیگه روی این کره خاکی و کوچولو دارم... خیلی دوست داشتم با جوجویی باهم این سفر رو بریم ولی خوب جور نشد...می دونم دلم برای جوجو تنگ میشه که البته هنوز که نرفتم ... شده... سعی می کنم از اونجا هم با اینکه خیلی دور نیست...وبلاگ خوشگلمون رو بروز کنم... دیگه اینکه جوجو...حسابی مواظب خودت باش عزیز دلم... به امید دیداری زود... فعلا آقایی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:34 توسط آقایی و خانومی |
|
|
بر تقويم فروردین رهايت نمي كنم بر بازو هايم مي خوابانم و ميان فصول چهار گانه مي چرخانمت در زمستان كلاه پشمي سرخي بر سرت مي گذارم سردت نشود پاييز تنها باراني ام را بتو مي دهم خيس نشوي بهار بر چمن هاي تازه مي خوابانمت تا صبحانه را با گنجشك ها و ملخ ها بخوري تابستان تور كوچكي برايت مي خرم تا صدفها را شكار كني مرغان دريايي و ماهيان بي نام را.. دوستت دارم...
نمي خواهم تو را به خاطرات دور پيوند دهم به حافظه قطار هاي مسافري تو آخرين قطاري هستي كه شبانه روز بر رگهاي دستانم سفر مي كند تو آخرين قطار من من آخرين ايستگاه تو
دوستت دارم نمي خواهم تو را به آب پيوند دهم يا به باد به تاريخ هاي هجري و ميلادي به جذر و مد دريا ساعات كسوف و خسوف و مهم نيست ايستگاه هاي هواشناسي يا خطوط فنجان هاي قهوه چه مي گويند چشمان تو به تنهايي پيامبر گونه منند مسئول شادي جهان ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 19:30 توسط آقایی و خانومی |
|
|
دیروز اولین سالگرد نامزدی من و جوجو بود...
یک سال گذشت...یک سال مثل برق و باد...یک سال پر از خاطره های شیرین و تلخ و یک سال پر از تلاش برای شناختن و ساختن... بازهم فکر می کنم که دوباره شروع می کنم...با انرژی و انگیزه ای بیشتر و شناختی کامل تر... بازهم فکر می کنم که بزرگ تر شدم...و نزدیک تر به اون کسی که بیش از هر کس دیگه ای دوسش دارم... در مراسم کوچیک و پر نشاطی که باهم داشتیم...یک بار دیگه خدا رو شکر کردم که کمک کرد جوجو رو تو این دنیا پیدا کنم و بهش دل ببندم...و ازش یک بار دیگه به خاطر این همه لطف و عنایتی که به ما داره تشکر کردم... امیدوارم سالهای سال با همین شور و طراوت در کنار هم زندگی کنیم و لحظاتی شادتر و زیباتر برای هم درست کنیم... دوست دارم جوجو و از صمیم قلب برات آرزوی خوشبختی می کنم و آرزو می کنم که من همونی باشم که تو انتظارش رو داشتی... فدای جوجویی گلم... آقایی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 13:34 توسط آقایی و خانومی |
|
|
تو هفته اي كه گذشت به پيشنهاد جوجويي يه سفر ۴ روزه به اصفهان داشتيم...شهر هنر و شهر معماري زيباي ايران...
سفر به اصفهان هميشه براي من جذاب و شيرين بوده، اين موضوع بر مي گرده به دوران راهنمايي و اردويي كه به اين شهر اومديم...و بعد از اون هم دانشگاه صنعتي اصفهان و ۴ سال عمري كه در اين شهر با همه خاطرات تلخ و شيرين اون پشت سر گذاشتم...
پيشنهاد خوبي بود از طرف جوجو كه بريم اصفهان به خصوص كه جوجو هم نه اصفهان رو تا حالا ديده بود و نه دانشگاه صنعتي اصفهان رو... دانشگاهي كه درو ديوار اون براي من خاطره است... خاطراتي از خوابگاه... دانشكده... اساتيد...كلاسهايي كه داشتيم...شبهاي امتحان...اول ترمها و آخر ترمها...اردو رفتنها... ثبت نام هاي اول ترم و نمره گرفتنهاي آخر ترم...حذف و اضافه ها... صف هاي طولاني نهار... سحرهاي ماه رمضون و شب بيداري هاي اين ماه و خوابيدن از سحر تا افطارهاي اين ماه... كارگاهها و آزمايشگاهها...كوه و امامزاده سيد ممد و مراسم عزاداري شبهاي عاشورا از تو جنگلهاي دانشگاه تا امامزاده...سالن هميشه شلوغ سالن مطالعه كه هميشه افرادي پايه ثابت اون بودن و همچنين سالن تلويزيونهاي خوابگاه كه اونهم پايه هاي ثابت خودشو داشت، سالن تلويزيون هايي بعضا براي يك سري از مسابقات فوتبال جمعيتي تا 1000 نفر رو هم در خودشون جا مي دادن...و مثل استاديوم بچه ها تيمهاي خودشون رو تشويق مي كردن...ساختمان تالارها و مجتمع كلاسها...درساي عمومي كه هميشه كسالت آور بودن و درساي پايه كه هميشه تحمل ناپذير بودن و درساي دانشكده كه هميشه شيريني خاص خودشون رو داشتن... از همه اينها گذشته...زندگي تو خوابگاه كه براي اولين بار بعد از جدا شدن از خونواده باعث شدن طعم شيرين و بعضا تلخ بودن در اجتماع و زندگي اجتماعي رو بچشيم و خاطره درساي زيادي كه از بودن در محيط خوابگاه ياد گرفتيم...
هر چهار روزي كه اصفهان بوديم تو هتل دانشگاه صنعتي اصفهان اقامت داشتيم و در اين چهار روز تقريبا جاهاي ديدني اصفهان رو با جوجو رفتيم... سي و سه پل، پل خواجو، نقش جهان، مسجد شاه، مسجد شيخ لطف ا...، عالي قاپو، بازار، كليساي وانك، باغ پرندگان و تعدادي از مراكز خريد... شب آخر كه مي خواستيم برگرديم... جوجو زودتر خوابيد... آخه حسابي راه رفته بوديم و خسته شده بوديم... جوجو كه خوابيد رفتم پشت پنجره و تقريبا نيم ساعتي با چشمايي خيس خاطرات 4 ساله خودم رو در دانشگاه صنعتي اصفهان و شهر اصفهان مرور كردم...بعدشم بازم خدا رو شكر كردم كه جوجو رو به من داد و اين فرصت رو به ما داد كه با هم بياييم دانشگاه و خاطرات 4 سال زندگي من رو مرور كنيم...هرگز فكر نمي كردم كه روزي با همسر خودم...با عزيز دلم و با همدم خودم بيام دانشگاه و سه شب هم اونجا بمونم...بازم خدا رو شكر كه جوجو رو با من همراه و همسفر كرد...تو اون حال و هوا يه بار ديگه از خدا خواستم كه لحظه به لحظه زندگي ما رو در كنار هم همراه با شاديهايي پايدار و پر معني بكنه و كاري كنه كه هميشه مايه آرامش و خوشحالي و سربلندي هم باشيم...
به هر حال سفر به اصفهان براي من تبديل به خاطره اي زيبا و به ياد موندني شد و اميدوارم به جوجوي من هم خوش گذشته باشه... جوجويي من... بازم ازت ممنون كه همراه و همسفر زندگي من شدي و بازم ازت ممنون كه پيشنهاد دادي بريم اصفهان... دوست دارم... آقايي تو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:31 توسط آقایی و خانومی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا خونه دل ماست که هرازگاهی تو اون روزانه ها و دلانه های خودمون رو ثبت می کنیم...
|
| آرشیو موضوعی |
|
روزانه ها دلانه ها |
| پیوندها |
|
مجموعه اشعار شعرای نامی مجموعه قوانین مرفی دایره المعارف عظیم ویکی پدیا |