تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo

امروز آخرين روز پاييز سال 1385 هست و از فردا وارد زمستون مي شيم...

الان كه دارم اينجا مي نويسم جوجويي در راهه و داره از رشت مياد پيشم و چقدر بابت اين موضوع خوشحالم...

 

 

امشب علاوه بر اينكه شب چله و بلند ترين شب سال هست، يه شب عزيز هم براي من و جوجو هستش...

سالگرد عقدمون...

يك سال از 1 اسفند 1384 يعني روزي كه من و جوجو با هم رفتيم محضر و به عقد هم دراومديم گذشت... و امشب همزمان با شب يلدا، اولين سالگرد عقدمون رو هم جشن مي گيريم...

خدا رو شكر كه در اين يك سال گذشته با همه اتفاقات تلخ و شيريني كه افتاد در اين شب زيبا باز هم باهم هستيم و زيبايي اون رو با هم جشن مي گيريم...

اميدوارم در اين شب بلند و سرد سال هيچ كس احساس تنهايي نكنه...

خدا خودش كمك كنه همه عاشقا به هم برسن و در كنار هم باشن...

دل هيچ كس شكسته نباشه...

هيچ مريضي رو تختاي بيمارستانا از طرف دكترا جواب نشه...

خدا خودش كمك كنه گره از كار بسته همه مردم باز بشه...

دست ما رو هم بگيره و به اونجايي كه حقمون هست و بايد برسيم، برسونه...

 

گرفتن يك فال حافظ هم فكر كنم خالي از لطف نباشه...

 

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:34  توسط آقایی و خانومی | 

امروز تو پرونده زندگي من و جوجو يه روز عزيزه.

روزي كه سرنوشت و آينده ما در اين روز رقم خورد.

روز موندگاري كه در اون ما با هم آشنا شديم...

يه شب سرد پاييزي تو سال 82 با يه حال و هواي غريب. مجلسي به اسم مولانا و حال و هوايي عجيب بعد از اين مجلس...

...

يه سلام و عليك ساده و بعد از اون ...

تا امسال كه شد 3 سال تمام.

3 سال پر از خاطرات تلخ و شيرين.

3 سال دوست داشتني كه به لحظه لحظه با جوجو بودن در اين 3 سال افتخار مي كنم...

 

خداي خوبمون رو هزارو هزاران بار شكر مي كنم كه اينجوري و در اون شب مسير زندگي من و جوجو رو به هم رسوند و ما رو به هم نشون داد...

 

خدايا ... هزاران هزار بار شكرت به خاطر همه چيز و به خاطر 26 آذر 1382

 

دوست دارم جوجویی گلم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:39  توسط آقایی و خانومی | 
 

 

 

انگار باز باید با نمی دونم شروع کنم..

 

 

امروز راجع به مسایل خونوادگی با همکلاسیم صحبت میکردم...

نمیدونم کار اینجور مادرها درسته یا آدمهایی مثل من که در آن واحد حواسم به هزارجا هست و اینوسط درسم یه سمنه! تازه هنوز نه مادرم نه زیر یک سقف دارم با همسرم زندگی میکنم!!

میگفت دخترم دیروز پشت تل لج آورده بود و میگفت دلش درد می کنه..فکر کنید یه دختره ۷ساله ی کلاس اولی!!! گفت منم احساس کردم داره خودشو لوس میکنه و محل نکردم!...آدم چه دلی باید داشته باشه که خونه زندگیشو شوهرشو دوتا بچشو ول کنه به امون خدا بیاد یه شهر دیگه تا فوق لیسانس بگیره!!!؟؟؟؟ بعدشم به این کار بگه:"پشتکار!!!!!!!" و بگه میخوام ادامه بدم تا دکترا!!!

 اگه پشتکار اینه که بگی گور بابی بقیه پس خودم چی؟! من ۱۰۰۰ سال نمی خوام درس بخونم...

 

موندم تو کار اینجور آدمها ...نمی دونم تو فکرشون چی میگذره...

 

البته این تنها یه مشت نمونه ی خرواره....

 

یه کم کلافه شدم..هی دارم فکر میکنم  به زندگیم...

میدونی بق بقو آدمها واقعآ واقعآ  واقعآ پیچیدنا!!!

بد جوری حیرون بعضی افکارشونم...

گاهی میگم نکنه من دارم غلط میرم!!؟

نمی دونم دیگه چی باید بگم...کلی کار دارم باید برم...

امیدوارم هرگز به جایی نرسیم که اولویتهای زندگیمونو گم کنیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:35  توسط آقایی و خانومی | 

چند وقت پیش یه سفر کاری کوتاه به دبی داشتم که حدودا ۵ روز طول کشید. برای نمایشگاه GITEX رفته بودیم که شاید بشه گفت یکی از مهمترین نمایشگاهای کامپیوتر دنیا و اولین در خاور میانه هست. از اونجایی که علاقه شخصی من سیستمهای ERP بود یه راست رفتم غرفه های نرم افزاری و پی گیر این سیستمها بودم. غرفه شرکتهایی مثل SAP و ORACLE. در مجموع نمایشگاه جالب بود و نصفه روزی که اونجا بودیم تقریبا همش صرف بخشهای نرم افزاری شد.
اما چیزی که در کنار نمایشگاه خیلی جالب بود خود شهر دبی بود که برای اولین بار به اونجا می رفتم. تصور من از دبی واقعا چیز دیگه ای بود. یه شهری که وسط بیابون واقع شده و فقط یه تعداد مرکز خرید در اون پیدا میشه.
اما از زمانی که وارد هواپیما شدیم و اتفاقا هواپیما هم مربوط به هواپیمایی امارات بود تا زمانی که برگشتیم همش چیزای عجیب و غریب دیدیم که به گفته کسایی که اکثر کشورهای اروپایی رو هم رفته بودن در اروپا هم چنین چیزایی پیدا نمی شه.
برام واقعا عجیب بود که چجوری شهر دبی که حتی مساحت اون به اندازه یکی از شهرهای متوسط ایران هم نیست ظرف
۱۵ تا ۲۰ سال تونسته به اینجا برسه ساختمونهای سر به فلک کشیده و مراکز خرید و توریستی دیدنی...شاید خود این چیزا فی نفسه جذابیتی نداشت ولی اینکه چجوری یه مشت عرب تونستن با مدیریت قوی پول و سرمایه و جذب سرمایه خارجی تونستن به اینجا برسن جالب بود. در دبی تنها ۴۰۰.۰۰۰ نفر عرب وجود داره و حدود ۳.۰۰۰.۰۰۰ جمعیت از کشورهای دیگه هستن که عملا دارن برای این تعداد عرب راحت طلب کار می کنن. واقعا خودشون هیچ کاری نمی کنن. هر کس که می خواد در اونجا سرمایه گذاری تجاری انجام بده باید یه شریک عرب داشته باشه که ۵۱٪ از کار رو هم باید به اون واگذار کنه.

اینکه آیا اصولا روالی که در پیش گرفته شده روالی منطقی و درست هست و آیا این حباب تا کی دوام خواهد داشت بحث دیگری است ولی اینکه چجوری حاکم امارات و به خصوص دبی به فکر مردم خودش هست واقعا جای عبرت آموزی برای ما ایرانی هاست.

اون چیزی که الان در دبی ایجاد شده حق ما ایرانی هاست به خصوص اینکه بخش عمده اون با سرمایه ایرانی ها صورت گرفته. سالانه فقط از محل مسافران ایرانی که به دبی میرن میلیاردها دلار پول وارد این شیخ نشین میشه و البته بخش کوچکی است در قبال سرمایه هایی که برای کارهای تجاری از ایران به این کشور وارد میشه. واقعا در پس همه چیزای تحسین برانگیزی که می دیدیم آه و افسوس فراوانی هم وجود داشت که همه اینها در منطقه حق ایران است. ایران با این همه امکانات خدادادی و توریستی باید در منطقه سرآمد باشه اما دبی و حتی کشورهای دیگه گوی سبقت رو از این ربودن و از هیچ بهترین جاذبه ها رو ایجاد کردن.

امیدوارم یه روزی برسه و ببینیم که ایران به اونجایی که حقشه رسیده و جایگاه واقعی خودش رو در همه ابعاد پیدا کرده.

اما یه کم از دبی بنویسم...

دبی با یه رودخونه مصنوعی که از وسطش رد می شه به دو قسمت دیره و بردبی تقسیم میشه که دیره منطقه قدیمی و کلاس پایین تر دبی هست و بردبی منطقه مدرن اون این دو منطقه با سه پل به همدیگه وصل میشن که یکی از پلها متحرک هست و برای رد شدن کشتیهای بزرگ از مرکز دبی از هم باز میشه و یه پل دیگه هم در واقع تونلی هست که از زیر رودخونه رد میشه و تونل رسالت خودمون به گردش. اکثر مراکز خرید و هتلها در قسمت دیره واقع شدن ولی پروژه های مهم تجاری و عمرانی الان در منطقه بردبی داره پیاده می شه.

متروی دوبی حدود ۴ ماه هست که پروژش شروع شده و ظرف ۲ سال آینده کل دوبی متروکشی میشه. یه برج ۲۱۰طبقه هم دارن تو دبی می سازن که بلند ترین برج دنیاست و بعد از ۶ ماه تونستن ۱۱۰ طبقه اون رو بسازن و ژانویه سال ۲۰۰۸ هم افتتاح میشه یعنی همزمان با افتتاح برج میلاد!

از تاکسی های دوبی اگر بخوام بگم اکثرشون تویوتاهای ۲۰۰۶ کمری و یا فورد آمریکایی هستن که فوق العاده راحتن و همشون هم تاکسیمتر دارن و راننده های اونها هم اکثرا یا پاکستانی و یا هندی هستن که بعضا ایرانی هم در اونها پیدا میشه. جیزی که در دبی یه کم آدم رو اذیت می کنه هزینه بالای تاکسیهاست که یکی از دوستانی که سابقه زیادی در رفت و آمد به دبی داشت گفت هر وقت خواستین بیایین یه گواهی نامه بین المللی از خیابون پاستور می گیرین به مبلغ ۲۰.۰۰۰ تومان و بعد در دوبی می تونین با حدود ۶۰ درهم روزانه یه ماشین مدل ۲۰۰۵ کرایه کنید که البته هزینه بنزین هم دارین به اضافه ودیعه ای که حدود ۵۰۰ درهم باید بگذارین. راستی جریمه ها هم در دبی وحشتناک بالاست مثلا برای یه پارک ممنوع ممکنه حدود ۲۰۰ درهم شمارو جریمه کنن. در ضمن پلیس در خیابونهای دوبی اصلا به چشم نمی خوره و کل شهر تحت پوشش دوربینهای مدار بسته قرار داره و اگر هم احیانا تصادف کردید باید صبر کنید تا پلیس بیاد و به هیچ عنوان نمی تونید با هم مصالحه کنید.

دبی مراکز خرید زیادی داره و در اونها مصرف گرایی به حد اعلا تبلیغ میشه جوری که وقتی وارد یه مرکز خرید می شی دوست داری هر چی هست بخری و بیایی بیرون. تمامی تولید کنندگان و فروشندگان مطرح دنیا در این مراکز خرید نمایندگی دارن به خصوص در زمینه لباس.

سیتی سنتر که تقریبا معروف ترین مرکز خرید دبی هست یه پاساژ ۳ طبقه بسیار بزرگ هست که در اجناس خوبی در اون پیدا میشه ولی با قیمتهای نسبتا بالا. در اون یه سینما به اسم Cinestar هست که حدود ۷ فیلم رو همزمان در سانسهای مختلف داره نمایش میده. در داخل سیتی سنتر یه فروشگاه از مجموعه فروشگاههای زنجیره ای کارفور هست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در اون پیدا میشه. در نزدیکی سیتی سنتر قریه الهدایا یا Gift Village هست که اجناس خوبی با قیمت مناسب در اونها پیدا میشه. یه Gift Village دیگه هم در خیابون صلاح الدین هست.

هتلی که ما در اون ساکن بودیم هتل Deira town بود که یه هتل ۳ ستاره تازه تاسیس بود که امکانات خاصی نداشت ولی فوق العاده تمیز و مرتب بود. هزینه اون در ایام شلوغ دبی شبی ۵۰۰ درهم بود برای یک نفر و ۷۰۰ درهم برای دو نفر بود. این هتل در نزدیکی میدان ماهی واقع شده که نزدیک خیابونهای صلاح الدین و رقه و مرقبات و آل مکتوم بود.

دور میدان ماهی یه مرکز خرید هست به نام Paris Gallery و یکی دیگه هم هست به نام الغریر که پاساژ های شیک و زیبایی هستن. نزدیک این پاساژ Reaf mall و فروشگاه Marks and Espenser قرار داره که اولی یه پاساژ بزرگ هست و دومی هم در دوطبقه شیک ترین لباسهای زنانه و مردانه رو عرضه می کنه.

راستی سه روز آخر نمایشگاه جیتکس تخفیف خاصی فروشگاهها نداشتن و بلافاصله بعد از تموم شدن نمایشگاه تخفیف ها هم شروع شد. تو دبی یه بار در زمستان نزدیک ژانویه و یه بار هم در تابستان جشنواره خرید برگزار میشه که می گن تخفیف های وحشتناکی می دن.

از دیگر مراکز خرید دبی امارات مال هست که یه پیست اسکی زمستانی سرپوشیده داره و یه مجموعه رقص آب و آتش که شبها دیدنیه. یه مرکز کارفور هم اینجا مستقر شده. اجناس اینجا اصولا گرون هستن.

سنا هست که فکر میکنم شامل ۴ مرکز خرید مختلف هستن و لباسهای خوب با قیمتهای عالی در اونها پیدا میشه

ایکیا هست که لوازم خونه داره و شنیدم که در جاهای دیگه دنیا هم نمایندگی داره و دکوراسونیهای داخلی فوق العاده زیبایی در اون میشه دید.

یه مرکز دیگه خرید و توریستی به اسم ابن بطوطه هست که فوق العاده زیباست. داخل این مجموعه به سبک معماری ۵ کشور دنیا شامل ایران- چین- هند- اسپانیا- تونس ساخته شده که به یه بار رفتنش می ارزه. توری که برای بازدید از شهر دبی داشتیم در این مرکز به ما در یک رستوران ایرانی به نام نون و کباب شام داد.

یه مرکز دیگه خرید و توریستی به نام مدینه الجمیره هست که بیشتر اجناس قدیمی و عتیقه می فروشن و بیرون اون رو به سبک ونیز ایتالیا درست کردن که با قایق در اون رفت و آمد می کنن. ضمنا این مجموعه نزدید برج العرب (اولین هتل هفت ستاره جهان) قرار داره. در مدینه الجمیره اکثر بارهای معروف دبی قرار گرفته که ملت شبا میان اونجا و مشغول فسق و فجور می شن و گفتن که دیسکوهای معروف و با کلاس دبی هم در این مجموعه قرار داره. کنسرتهای داریوش و بقیه خواننده های ایرانی که سرشون به تنشون بیرزه در این مجموعه اجرا میشه.

یه پاساژ به اسم مرکاتو هست نزدیک ساحل جمیره که می گفتن اجناس منزل خوبی در اون پیدا میشه که اون رو هم نرسیدم برم.

ساحل دوبی بر عکس ساحل ایران در خلیج فارس و دریای خزر فوق العاده تمیز هست و یه بار که فرصت شد و سری به ساحل جمیره زدم فرق بین امکانات سواحل خودمون با اونها رو به عینه دیدم. از دوشهای آب گرم تا سنگ فرشهایی که تا کنار خیابون اومده تا ساحلی که حتی یه دونه آشغال در اون پیدا نمی شه و آبی که بسیار آبی و تمیز هست.

دو تا پارک آبی در دوبی هست که یکیش نزدیک همین ساحل جمیره قرار گرفته به نام ویلوادی که می گن فوق العاده جذاب و دیدنی هست و لیدر تورمون می گفت هزینه ورودی اون ۱۶۰ درهم هست و یکی دیگه هم که نمی دونم کجا بود.

سه تا جزیره مصنوعی در دبی دارن می سازن به اسم پالم که هر سه به شکل نخل هستن و نزدیک یکی از اونها به نام مارینا رفتیم ما. برجهای عظیمی در این پالمها دارن می سازن و اکثر هتلهای معروف دنیا در این پالم ها مشغول ساخت و ساز هستن. یه جزیره مصنوعی دیگه هم در خلیج دارن می سازن به شکل نقشه کره زمین که از دور چراغهای اون رو هم در شب می شد دید و واقعا هم عظیم بود.

راستی ساخت و سازهای دوبی تا سال ۲۰۱۰ میلادی تموم میشه و دیگه در دبی به عنوان یک شهر فوق العاده مدرن در منطقه خاور میانه بعد از اون ساخت و سازی صورت نخواهد گرفت.

از واحد پول امارات هم بگم که درهم بود و حدود ۲۵۵ تومن خودمون میشد و هر دلار آمریکا رو با ۳.۶۵ یا ۳.۶۶ درهم change می کردن. در اونجا واقعا فهمیدم که چقدر ارزش پول مملکت ما پایین هست.

راستی موبایل ایران هم در اونجا به راحتی کار می کرد و با ورود به دبی یه پیغام از شرکت ایتصالات براتون می یومد که خیر مقدم می گفت و بعد یه پیغام که شما امکان ارسال ۹ تا پیام کوتاه و یه مکالمه رایگان دارید.

فرودگاه دبی هم در نوع خودش دیدنی بود. یه free shop در اون هست که می گفتن دیدنیه و اجناس اون از خود دبی ارزون تر هست. ضمنا ترمینال شماره ۱ فرودگاه دبی حدود ۳۵ گیت خروجی داشت. یعنی در آن واحد ۳۵ پرواز رو داشتن مدیریت می کردن. در فرودگاه دبی در روز از همه نقاط دنیا فقط هواپیمایی امارات حدود ۴۰۰ پرواز نشست و برخاست می کنه که رقم وحشتناکیه.

اینها رو برای این نوشتم که اگه روزی روزگاری بازهم رفتیم دبی راهنمای خوبی باشه و هم اینکه بخشی از خاطرات دوبی رو اینجا نوشته باشم.

اما همه اینها یه طرف... و دلتنگیها یه طرف دیگه. خیلی زود زود دلم هوای جوجو رو می کرد و همش دلم می خواست هر جایی که می رفتم جوجو هم باهام بود. امیدوارم که یه بار دیگه فرصتی پیش بیاد و با جوجو باهم بریم دبی و دیدنیهای اون رو باهم ببینیم.

و امیدوارم فرصتهای بهتری پیش بیاد ه بتونیم با جوجو با هم سفرای دیگه ای به جاهای دیگه دنیا و حتی کشور خودمون داشته باشیم...

دوست دارم جوجویی...

فعلا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 15:7  توسط آقایی و خانومی | 
سلام همسرم

دیدم تا نوشته های تو تموم بشه من یه قسمت کوچک از یه عالمه حرفهایی که نمیدونی گاهی چی هستند و چه جوری باید گفتشونو بگم!

بذار پیشت یه اعترافی بکنم..

چند شب پیش که حال منو پشت تلفن شنیدی و نمیدونم که چقدر درکم کردی..یادته که؟!....

راجع به دلایلش نمی خوام دوباره چیزی بگم چون هم حال خودمو هم حال تو رو بد می کنه...واقعاً کابوسی بود برا خودش...

قطعاً خدا خیر بندشو از خودش بهتر میدونه ..اما گاهی بد جوری آدم تو کف حکمت کارای خدا میمونه و نمیدونه "چرا؟!"

                                         

من احساس میکنم زندگیم در مرحله ی خیلی خیلی حساسی وارد شده...اونقدر حساس که هر تصمیمی میتونه نقش کلیدی و حیاتی در آینده ی من داشته باشه..احساس میکنم همه جوره در شرایطی هستم که تنها کاری که برای خلاصی ازش باید بکنم اینه که کارهای خودم در راستای کم کردن این پیچیدگی ها باید باشه نه اضافه کردنشون...و ازین بابت گاهی احساس فشار میکنم از اینکه مبادا راهی که دارم میرم غلط باشه و این راه راه من نباشه..

این موضوع خیلی مهم و اساسیه...بعدها اگه خدا عمری داد میفهمم که کجا ها رو اشتباه رفتم..کجا ها رو درست...

دلم یه وقت آزاد یه جای خوب که لازم نیست یه جای خاص باشه واسه فکر کردن میخواد...و تا با خودم و فکرهام به نتیجه مطلوبی نرسم نمی تونم به هیچ چیزی امید ببندم...

گاهی آدم خودشم نمیدونه چی میخواد چرا میخواد و چه جوری میخواد؟!...و این دغدغه باعث سردرگمی آدمها میشه...

خدایا خودت بهمون کمک کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 14:3  توسط آقایی و خانومی |