تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo

از تو تا ویرونی من

 

از تو تا مرز شکستن

 

فاصله وا کردن در

 

فاجعه صدای بستن

 

برای ضیافت عشق

 

 اگه شب شبه غزل نیست

 

اگه نور آینه به آینه

 

اگه گل بغل بغل نیست

 

برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم

 

بهترین قلبو تو دنیا برای عاشقی دارم...

 

ترسم از بی رحمی شب نیست

 

ترسم از دلتنگی فرداست

 

ترسم از شب مرگی آغاز

 

ترسم از تدفین قمریهاست

 

سهمی از رجعت انسان

 

سهمی از خدا شدن باش

 

سهمی از معجزه ی عشق

 

سهمی از معراج من باش!

 

از تو تا ویرونی من

 

از تو تا ویرونی من

 

از تو تا مرز شکستن.......

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:1  توسط آقایی و خانومی | 
سلام بر این اولین برف زمستانی بی معرفت که بی موقع اومد و ما رو گذاشت تو خماری...

امروز جوجو قرار بوده بیاد پیشم... البته من نمی دونستم این رو. امروز صبح که جوجو تماس گرفت گفت می خواسته بیاد پیشم ولی بخاطر برف جاده ها بسته شده و نتونسته بیاد...

امروز قرار بوده سر این موضوع من سورپریز بشم...نی خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...من جوجو می خوام... آخه این وقت برف اومدن بووووووووووووووووووود؟!!! ...

صبح که پاشدم خواهرمون می گه امروز زود بیا خونه می خوام برم کفش بگیرم... نگو می خواد من رو زودتر بکشونه خونه که جوجو داره میااااااااااااد... خیلی کلکید بابااااااااااااا...

آخی...الان شرکت هستم و مشغول کاروبارا...

جوجو تو پست قبل یه سئوال مهم کرده بود... اینکه چه چیزی می تونه ما رو خوشحال کنه و چه چیزی نه؟ باید فکر کنم به این سئوال... به لطف خدا در این مورد باید یه بار اینجا بنویسم...سئوال مهمیه و جوابش هم قطعا باید با فکر باشه...

دوست دارم جوجوووووووووووووووووو... که جوجوی گل خودمییییییییییییی...

مواظب خودت باش عزیز دلم...

فعلا بووووووووووووووووس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:21  توسط آقایی و خانومی | 
سلام الان که دارم اینو مینویسم داره اولین برف زمستانی میباره!...

نمی دونم فردا هوا چطوره؟! امیدوارم جاده ها باز باشه واسه هر مسافری که تو راهه...

بق بقو..کاش میدونستم تو دلت واقعآ چی میگذره؟...چی رو "واقعآ"  میخوای؟

چیو "واقعآ"  دوست داری؟ چیو دوست نداری؟...و چی باعث میشه از همه چیز دلسرد و ناامید بشی؟ منظورم این نیست که چیزهایی که میبینم غیر واقعیه ..نه!..اما آدمها گاهی درست نمیدونن "واقَعآ چی میخوان چی جوری میخوان و چرا اصلا میخوان!!!؟

یادت باشه سر یه فرصت بگی...

خوب من برم یه دوش بگیرم..فردا خیلی کار دارم

امیدوارم شبت آروم باشه و پر از آرامش..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:5  توسط آقایی و خانومی | 
سلااااااااااام  آره راست گفتی بقبقو واقعآ روز به یاد موندنی بود...

که امیدوارم تکرار بشه..راستی این فال واقعآ برات در اومد یا همینجوری نوشتی اینجا؟

خیلی قشنگه!

راستی امروز عالی بود مقاله مو توپ ارایه کردم دکتر خیلی خوشش اومد.. کیف کرد..

خوب فعلا روزت آفتابی باشه و آروم...

به یاد من باش..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:56  توسط آقایی و خانومی | 
امروز جوجو رفت ولایت خودش...می دونم دلم خیلی زود براش تنگ میشه...امیدوارم که به زودی هم رو ببینیم...

تو این چند روز چند تا اتفاق افتاد...اول اینکه مامان دیروز (یعنی دیشب) رفت مکه برای تمتع...تا الان هم از مامان خبری نداریم...

بعد اینکه دیروز من نرفتم شرکت و با جوجو رفتیم به دنبال علم...اون هم در یک شرایط جوی فوق العاده نامساعد... که البته خودش خاطره خوشگلی برامون شد...۲ دی ۸۵...بعدشم یه نهار خوشمزه و دلچسب در کنار جوجو در سلف آزاد تربیت مدرس...بعد انقلاب برای خرید کتاب و بعد هم زیر بارون به دنبال پول از این خودپرداز به یه خودپرداز دیگه...بعدشم خونه و فرودگاه و ...

راستی روز ۵ شنبه (۳۰ آذر ۸۵) هم دور همدیگه شب یلدا و اولین سالگرد عقدمون رو با جوجو جشن گرفتیم که خیلی دور هم چسبید...شام و کیک و عکس و کادو (وای که جوجویی چقدر ما رو شرمنده کرد...کارت درست جوجو...دست گلت درد نکنه)

الان هم شرکت مشغول کاروبارا هستم و جوجو هم داره میره ولایت و بابا اینا هم دارن میرن اون ولایت...

همه ایام و اوقاتت خوش باشه عزیز دلم...فعلا...

آقایی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:29  توسط آقایی و خانومی |