تبليغاتX
Mr. BaghBaghoo and Ms. JooJoo
سلام بقبقو من تازه از تولد برگشتم..مجلس زنونه بود وگرنه میگفتم جات خالی...

راستی بقبقو جواب سوالهای چند پست قبلی منو ندادی هنوزا؟!...

 امشب داشتم فکر میکردم که خلاصه این دوران هم تموم میشه ..دیگه روزهایی مثل امروز که تعطیل و خونه هستیم ..تنها نمیمونیم...

میدونم کلی بیقرارو کلافه بودی حتما امروز..آره؟!.....

منم بودم ..البته توی تولد یه کم بهتر شدم..

فعلا عزیزم...من برم یه کم مقاله بخونم که فردا اوضاع خیط نباشه

شب بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:4  توسط آقایی و خانومی | 
چند روزی از ۱۲ بهمن می گذره و انقلاب ایران داره ۲۸ ساله میشه...
عجب روزگاری رو نسل ما پشت سر گذاشته...
بعضی وقتها که می شینم و فکر می کنم...می بینم که ما واقعا نسل سوخته ای بیش که بازیچه سعی و خطاهای آقایون در مملکت داری و دین داری و ... نیستیم...
دیشب برای اولین بار تلویزیون تک صدای خودمون فیلم دفاعیات خسرو گلسرخی رو در سال ۵۲ در دادگاه شاه پخش کرد... خیلی برام جالب بود که در دفاع از خودش هر چی که گفت فقط خلق و توده مردم رو نام برد و وقتی قاضی بهش گفت از خودت فقط دفاع کن و به بقیه کاری نداشته باش...برگشت گفت...من فقط از خلق و مردمم دفاع می کنم و برای دفاع از خودم چیزی نمی گم و به همین خاطر نشست...

فکر که می کنم می بینم چه کسایی در انقلاب ایران نقش داشتند و بعد از پیروزی به حاشیه رونده شدن...و بعد روحانیت همه چیز رو و حتی انقلاب مردم رو به اسم خودش قبضه کرد و نقش خودش رو در انقلاب به ۱۰۰٪ رسوند...(دکتر ملکی اولین رییس دانشگاه تهران بعد از انقلاب در یکی از صحبتهاش این نقش رو تنها ۲۰٪ عنوان کرد)

نمی دونم کی می خواد جواب خون این همه جوونهای عزیز این مملکت که در انقلاب و جنگ کشته شدن بده...

جوونهایی که هر کدومشون به تنهایی یک دنیا اعتقاد و ایمان و شجاعت بودن... و حالا ما موندیم و مشتی گزافه گوی خرافه پرست ...

خدایا خودت کمک کن که مملکت از این وضع و سیر قهقرایی که داره طی می کنه نجات پیدا کنه...خدایا خودت می دونی که حق ایران و ایرانی این نیست...

امروز دلم یه کم هوای نوشتن کرد...گفتن به مناسبت این روزها اینجا بنویسم...

جوجوی عزیز تر از جان...مواظب خودت باش...

دوست دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:7  توسط آقایی و خانومی | 
خیلی وقته که بقبقو اینجا چیزی ننوشته به همین خاطر امروز تصمیم گرفتم که یه کم وقایع نگاری کنم...

سفر زیارتی مامان تموم شد و به خوبی و خوشی برگشت اومد... شبی که شام برنامه مامان بود کلی مهمون داشتیم که تقریبا همه فامیلای ما جوجوی گلم رو دیدن و کلی تعریف کردن...به داشتن جوجوی گلی مثل این جوجو در کنار خودم افتخار می کنم...

راستی مامانی جوجو هم تو این سفر برای اولین بار اومد اراک و یکی دو شب ما در خدمت ایشون بودیم که ایدوارم بهشون خوش گذشته باشه...و باز هم از این کارا بکنن...

دیگه اینکه این چند روز گل جوجویی پیش خودمه و این یکی دو روز تعطیلی رو با هم هستیم که امیدوارم به جوجو اساسی خوش بگذره...

راستی یادم رفت...دیشب با جوجو رفتیم برای خرید طلا. یه کم قیمتا عجیب و غریب بود یه سرویس ساده ۱.۵ یا ۲ میلیون و ... فعلا یه حلقه ناز برای جوجویی خریدیم که امیدوارم جوجو ازش خوشش اومده باشه...جوجوووووووووووووومبارکت باشه عزیزممممممممممممممممم...

دیگه اینکه الان شرکتم و جوجو خونه مشغول مقاله که امیدوارم واقعا موفق باشه...

دوست دارم جوجو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:38  توسط آقایی و خانومی |