![]() |
![]() |
|
|
گلاب گلاب کاشونه ماشالا...عروسی ججوججو جونه ایشالا...
سلام جوجو...آخرین روزهای دوران مجردی رو چه جوری طی می کنی عزیزم؟ دیگه کم کم داریم می رسیم به مراسم عروسی ... شروع زندگی مشترک زیر یک سقف و آغاز یه تجربه دیگه در زندگی هر دومون اما این بار بصورت مشترک و با هم... خیلی خوشحالم که رابطه قشنگمون با همه فراز و نشیبهایی که داشت و با همه شیرینهای بی شمارش و بعضی تلخیها و سختیهاش داره به یه نقطه شروع دیگه نزدیک میشه... احساس خیلی خوبی دارم جوجو... یه احساس تازه شدن و نو شدن... یه احساس قشنگ که آدم در ابتدای هر تجربه جدیدی اونو با خودش داره... به فول خودت یه جور اضطراب همراه با اشتیاق... چندان نگران مراسم نیستم... چون خوب یا بد بالاخره یه شبه که می گذره و تموم میشه... بیشتر مشتاق و نگران آیندمون هستم و در فکر سرنوشت که برامون چی نوشته و چه خوابی برامون دیده... امیدوارم که لحظاتی زیبا و به یادموندنی به تعداد بی شمار در انتظارمون باشه ... و امیدوارم در برابر سختیها و مشکلات که بخش جدایی ناپذیر هر زندگی مشترک هست همیشه مقاوم و استوار باشیم... به امید فرداهایی بهتر و زیباتر در سایه تلاش و همت و گذشت خودمون... دوست دارم... بقبقو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:49 توسط آقایی و خانومی |
|
|
امروز تو پرونده زندگي من و جوجو يه روز عزيزه. روزي كه سرنوشت و آينده ما در اين روز رقم خورد. روز موندگاري كه در اون ما با هم آشنا شديم... يه شب سرد پاييزي تو سال 82 با يه حال و هواي غريب. مجلسي به اسم مولانا و حال و هوايي عجيب بعد از اين مجلس... ... يه سلام و عليك ساده و بعد از اون ... تا امسال كه شد 3 سال تمام. 3 سال پر از خاطرات تلخ و شيرين. 3 سال دوست داشتني كه به لحظه لحظه با جوجو بودن در اين 3 سال افتخار مي كنم...
خداي خوبمون رو هزارو هزاران بار شكر مي كنم كه اينجوري و در اون شب مسير زندگي من و جوجو رو به هم رسوند و ما رو به هم نشون داد... خدايا ... هزاران هزار بار شكرت به خاطر همه چيز و به خاطر 26 آذر 1382
دوست دارم جوجویی گلم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:39 توسط آقایی و خانومی |
|
|
دیدم شهریور به نیمه رسیده و هیچ کدوم چیزی اینجا ننوشتیم...اینه که تصمیم گرفتم بنویسم...از آخرین باری که اینجا نوشتیم تا به امروز خیلی اتفاقات افتاد...خیلی...روزگار سختی رو هر دومون گذروندیم و داریم می گذرونیم...
دیدم قرار نیست که هر وقت خاطره یا لحظات خوشی داریم اینجا بنویسیم...برای همین تو روزهایی که شاید سخت ترین روزهای زندگی هر دومون بوده اومدم تا اینجا بنویسم... مطمئن هستم بعدها که اینجا رو بخونیم ... این هم برامون میشه خاطره ای ... هر چند تلخ ولی امیدوارم با عاقبتی خوش... تو این چند روز تصمیم گرفتیم که باهم اصلا صحبت نکنیم و من فقط دارم نامه می نویسم تا حتی یک روز هم رشته ارتباط ما باهم قطع نشه... دیدم وبلاگمون هم جای خوبی که از دلم بنویسم...بخصوص که نمی دونم هنوز ۳ تا نامه ای که نوشتم رو خوندی یا نه؟ راستی password رو هم عوض كردم و گذاشتم همون قبلي كه بود... (تو كه اينقدر بد سليقه نبودي...password از اون قشنگتر نبود بذاری...) دلم بد جور گرفته ... بد جور... با اتفاقی که افتاد و تلنگری که خوردم بد جور رفتم تو خودم... نمی دونم چجوری روزگار رو سر کنم و غیر از فکر کردن کار دیگه ای ندارم... امیدوارم که زودتر شرایط و وضعیتمون برگرده به قبل مثل گذشته... به همون قشنگی... منتظرم تا زود تر باهم صحبت کنیم... مواظب خودت باش... فعلا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:55 توسط آقایی و خانومی |
|
|
نیدونم چرا هر وقت که می شینم و فکر می کنم و می بینم چند وقتیه یه کار اساسی و درست و حسابی مثبت انجام ندادم بدجوری دمغ و پکر می شم...
نیدونم چرا هر وقت احساس می کنم که تو مسیری هستم که نمی دونم داره به کجا می ره احساس نگرانی می کنم و با زندگی حال نمی کنم... نیدونم...نیدونم...نیدونم... امروز داشتم به اون مثل ژاپنی ها فکر می کردم که می گه برای اینکه شاداب و سرحال باشید...یه کوسه تو استخر زندگی تون بندازید... نیدونم اون کوسه تو زندگی من و ما چی می تونه باشه... شاید همین جوری فکر کردنها هست که ممکنه عذاب آور سخت باشه...شاید گذاشتن هدفای کوچیک بتونه تحرک و طراوت خاصی به زندگیمون بده جوری که از این روزمرگیها یه جوری خارج بشیم... هر روز که تصمیم می گیرم یه کاری رو انجام بدم...اگر تا آخر شب انجامش بدم...علی رغم اینکه ممکنه انرژی زیادی هم ازم بگیره و فیزیکالی خیلی بهم فشار بیاره...اما در پایان روز احساس رضایت خاطر خوبی دارم...اما روزی که هدفی نیست برای تا آخر شب و یا هدفی هست و انجام نمی شه...اون روز بد جوری کسالت آور میشه... یه تصمیم کوچیک با هم گرفتیم...اینکه هفته ای ۳ تا درس اون کتاب رو بخونیم... امیدوارم بتونیم رو تصمیممون اساسی وایسیم و به خودمون یه بار دیگه نشون بدیم که اگر بخوایم و بخصوص اگه با هم بخوایم می تونیم هر کاری رو انجام بدیم... تا فردا باید درس ۲ تموم بشه...هفته دیگه این موقع درس ۵ و دو هفته دیگه این موقع درس ۸ و... و به امید خدا ۱۰ هفته دیگه این موقع کتاب رو بستیم و گذاشتیم کنار و می تونیم بریم سراغ یه چیز دیگه... اولاش شاید سخت باشه اما اگر ۲۰٪ رو طبق برنامه بریم جلو و نزدیک برنامه هم بریم...مطمئنا انگیزه لازم برای بقیه اون رو هم بدست میاریم... بریم ببینیم چی میشه...شاید این هم به نوبه خودش برای کوتاه مدت هدف خوبی باشه... دوست دارم جوجوی گلم... هر وقتت عالی باشه عزیز دلم و به امید اینکه روزی شاهد به بار نشستن تلاشهای بیشتر و بزرگترمون باشیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:41 توسط آقایی و خانومی |
|
|
سلام به جوجویی گلم...عزیز دلم...همسر نازنینم جوجویی گلم...امروز گفتم یه کم از موفقیت بنویسم...
یکی از خصوصیتهای اخلاقی که من دارم و شاید هم هر کس دیگه ای داشته باشه... این هست که لازمه هر چند وقت یه بار یه موفقیت تو زندگیم کسب کنم... از زمانی که یادم می یاد این موفقیتها بودن که به من برای ادامه مسیر تو زندگی انرژی دادن...شاگرد اول بودن تا راهنمایی... قبولی تیزهوشان... قبولی کنکور... فعالیتهای فوق برنامه تو دانشگاه... کار تو اولین شرکتی که رفتم و کارای عجیب و غریبی که اونجا انجام می دادم... زدن شرکت خودمون... قبولی فوق... معاف شدن سربازی ... مشغول شدن تو این شرکتی که الان هستم... ازدواج با جوجوی گلی مثل تو ... قبولی جوجو تو کنکور و موفقیتهای دیگه ای که البته برخی با شکستهایی هم همراه بوده... همه و همه یک انرژی محرکی بودن و بعد از یه مدت سر کردن با اونها باز دوباره به این نتیجه رسیدم که اینها کافی نیست و نیاز به یک موفقیت و یک حرکت و یک جلو رفتن دیگه هست... شاید اگر بخوام خودمو با دیگران مقایسه بکنم... خیلی ها از بین آدمای دور و نزدیک به خودم می تونم نام ببرم که از من موفق تر هستن... اما در حد خودم و به همون اندازه که زحمت کشیدم فکر می کنم بد نبوده... چیزی که هست اینه که وقتی من یه موفقیتی به دست می یارم بسته به بزرگی یا کوچیکیه اون یه انرزی مثبت کسب می کنم...به اصطلاح باطریم برای زندگی ریشارژ میشه و با احساس خیلی مثبت تری به دنیا و اطرافیانم نگاه می کنم...اما وقتی یه مدت که می گذره... حالا کوتاه یا بلند... احساس می کنم که وقت یه حرکت دیگست... یه موفقیت دیگه... یه دستیابی دیگه و یه کسب انرژی دیگه... درست یا غلط نمی دونم ولی برام خیلی سخته که ببینم کسایی که در حد و اندازه خودم هستند حالا از لحاظ استعداد...موقعیت... پول و ... از من جلو افتادن...وقتی می بینم کسی یه موفقیتی به دست آورده و شرایطش با شرایط من یکی هست و من هم می تونستم به اون موفقیت برسم... یه کم دچار نگرانی میشم... دچار تشویش می شم که نکنه راهی که دارم می رم و مسیر کلی زندگیم اشتباه هست... نه اینکه بخوام بگم چرا من هم به همون نقطه که فلان کس رسیده نرسیدم...نه نگرانیم از اینه که آیا راهی که الان دارم می رم منجر به موفقیتی که بهم انرژی بده میشه یا نه؟ شاید از دید خیلی کسا موفقیتهایی مثلا بدست بیارم که از دید خودم واقعا موفقیتی که انرژی بده نیست...مثلا شاید مشغول شدن تو شرکت الانم یه موفقیت باشه از دید خیلی کسایی که آرزوی کار تو چنین محیطی دارن... ولی نمی دونم چرا برای خودم اینجوری نیست... چون اون انرژی لازم رو از کار روزانه کسب نمی کنم...امروزم یکی از بچه هایی که باهم اومدیم تو شرکت - همون کاناداییه- گفت داره از شرکت می ره و می خواد جای دیگه مشغول بشه... الان احساس می کنم زمانی هست که باید با انرژی مضاعفی برای یه موفقیت دیگه سرمایه گذاری کنم... اما این بار دیگه این موفقیت فقط مال خودم نیست... چون می دونم جوجویی در کنار خودم دارم که بخش زیادی از موضوع مربوط به اون هم میشه...احساس می کنم تا چند وقت دیگه باید به اصطلاح یه جهش داشته باشم تا بتونم آروم بشم...احساس می کنم باید یه قدم بلند و اساسی بردارم... نمی دونم ...برنامه ای که برای رفتن داریم فکر می کنم بتونه به عنوان یک گزینه ای که بتونیم برای برداشتن این قدم بلند روش حساب کنیم باشه... چون تقریبا با بررسی هایی که این چند وقته داشتم یه کم راه و چاهش رو یاد گرفتم... اینکه چی کار باید کرد.. مسیر چیه و ... اما نمی دونم تا چه حد توان گذاشتن وقت و انرژی هر دومون روی این موضوع داریم... می دونم که رسیدن هدف نیست... خود رفتن برای رسیدن هم می تونه شیرین و جذاب باشه...دوست دارم حالا که دیگه تصمیم داریم تلاش خودمون رو در این راه باهم بکنیم... با انرژی مضاعف و با عذم راسخ تری باشه... چون می دونم راهی هست که موفقیت تو اون هم هزینه داره و هم پشتکار زیاد می خواد...هر چی هم جلوتر می ریم این موضوع جدی تر و مهم تر میشه... تا آخر امسال خیلی کارا داریم که باید انجام بدیم... خیلی... جوجویی... گفتم به جای روزانه یه کم دلانه بنویسم...بلکه یه کم دلم آروم بشه... شاید احساس نگرانی و اضطرابی که الان دارم نه به خاطر امتحان هفته دیگه بلکه به خاطر بعد از اون باشه... امتحان هفته دیگه تموم میشه... اما اون چیزی که مهم هست بعدشه که باید خودمون برنامه ریزی کنیم که چی کار می خوایم بکنیم... تو این حدود ۲ ماه برنامه تقریبا مشخص بود... خوندن چند تا کتاب که برامون مشخص شده بود... اما بعد از اون برنامه ریزی هم با خودمون هست... کلی گزینه داریم که از بین اونها باید بهترین رو انتخاب کنیم... آخ که چقدر زندگی با این چیزا قشنگه... زندگی آسوده به دور از هر گونه حرکت و پیشرفتی رو دوست ندارم... امیدوارم هر روزمون در رسیدن به یک موفقیت جدید و یا تلاش برای رسیدن به یک موفقیت جدید سپری بشه... اینجوری هست که احساس هدفمند بودن و مثبت تر بودن برای خودمون و اطرافیانمون داریم و رضایت قلبی بیشتری از زندگی عایدمون میشه...
یه شعرم که خیلی دوست دارم اینجا می نویسم برای جوجویی گلم...
خویش را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد باز کن پنجره را هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید خانه خلوت تر از آن است که می پنداری هیچ بذری بی تو هر کجا چرخی بی چرخش تو هرکجا چرخشی بی گردش تو هرکجا چرخشی بی جنبش تو بی چالش تو بی خواهش تو بی توانایی اندیشه وعزم تو نخواهد چرخید تک سوار سحر جاده باید باشی و خدا می داند که خدا می خواهد تو «خود آ»یی باشی بر پهنه خاک نازنین! هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
تنها کسانی موفق می شوند که به انتظار دیگران ننشینند... فدای جوجوی گلم...دوست داشتنی خودم... دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:53 توسط آقایی و خانومی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا خونه دل ماست که هرازگاهی تو اون روزانه ها و دلانه های خودمون رو ثبت می کنیم...
|
| آرشیو موضوعی |
|
روزانه ها دلانه ها |
| پیوندها |
|
مجموعه اشعار شعرای نامی مجموعه قوانین مرفی دایره المعارف عظیم ویکی پدیا |